تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















از روزی  که  نتیجه های کنکور اومده این سایت هم نمی دونم چرا باز نمی شد داغون که بودم داغون تر شدم آخه می دونید چی شده .

داستان از اینجا شروع شد که ...................

امروز شنبس یک ساعته دارم به این ورق لعنتی با چشمای از حدقه دراومده نگاه

می کنم به هیچ نتیجه قابل قبولی نمی رسم .

خسته و بی حال و مضطرب همینطور الکی توی خیابون پرسه می زدم که نمی دونم چرا جلوی دکه روزنامه فروشی میخ کوب شدم .... بوی کاغذ کاهی و چاپ نه چندان مناسب نه تنها آزارم می داد بلکه داشت داغونم می کرد . به راهم ادامه دادم تا ببینم به کجا می رسم غم تمام وجودمو گرفته بود توی مسیر به این فکر می کردم چرا من آخه چرا ....

باور ش برام خیلی سخت بود خیلی زیاد

 آره بچه ها کنکور قبول نشدم.

حالا هم دقیقا دو روز از اون روز لعنتی می گذره انقدر حرف تو ی سرمه که نمی دونم چکارش کنم ولی من به خودم یعنی لیلا خانم می گم که فقط تحملش کن فقط .... نمی دونم چکار کنم دیگه حسی برام نمونده خیلی دوست دارم تو بهم بگی من چکار کنم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

 

برای کسی تب کن که برات تب کنه

                        یا

 برای کسی تب کن که برات بمیره

همش باخودم تکرار می کنم ......  تنها تعریف خوشبختی باور داشتن است .

                                                تنها تعریف خوشبختی باو ر داشتن است .

                                                 تنها تعریف خوشبختی باور داشتن است .

اینم دلتنگی من خطاب به او

هر جا صدای خسته بود هر جا دلی شکسته بود

هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود

به یاد من باش ....................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin