تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















روزی به هوای گشت و صحبت                                    با یک دل پر امید و جرات                               

روی چمن و کنارگاری                                              رفتم به هوای خواستگاری

گفتم سرحالی یا حبیبی                                         گفت: به تو چه مگر طبیبی

گفتم : که عزیز قهوه رنگم                                       ای خوشگل خوشگلا قشنگم

ای موی مشی لبان اناری                                     باد نفست چنان قناری

عاشق شده ام به شاخ نازت                                 بر چشم درشت نیمه بازت

ای من شدم فدا و قربان                                         بد آن دهن همیشه جنبان

گفت که تو عاشقی ؟ به سمم !                              مجنون شده ای ؟ به موی دمم

به بخت نحیف و ورژریده                                          ای گاو جوان دم بریده

تنها بردی به خواستگاری                                          گوساله مگر پدر نداری

آن گاو که از نژاد دمانیست                                      هم آخوری اش به تو روا نیست

عشق است و ندانی و جوانی                                من عاشقم ای پدر ندانی

قصاب به پیش چرخ گاری                                      در دست گرفته تیغ گاری

لیلی مرا گلو بریده                                               گشته است و ورا شکم بریده

از جور جفای مشتی عباس                                 آن لیلی من بگشته کالباس

ای اهل طویله من حمارم                                    بی لیلی خود نوا ندارم

بدبخت ترم زمرغ و ماهی                                     بیچاره با این جنون گاوی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

 

 

زندگی همیشه حرفهایی هست که همیشه کنج دل آدم باقی میمونه و هیچوقت مجال بازگو

کردنشون رو پیدا نمیکنی.حرفهایی که ته دلت میمونه و وقتی مردی با تو میمیره.حرفهایی که

هیچکس نمیشنوه.حالا من احساس میکنم یه عالمه از این حرفا ته دلمه،حرفهایی که دوست ندارم

برای هیچکس بازگو بشه،چون خوب میدونم که کسی نمیفهمه من دارم چی میگم،چون دلم نمیخواد

کسی حرفهای ته دلمو مسخره کنه،چون من بهشون اعتقاد دارم و میدونم هرکدوم معنیه واقعیشون

چیه.همه ظاهر حرفهای آدم رو میبینن،این خیلی وحشتناکه،باعث میشه من از نوشتن بترسم.

 اگر یه متن عاشقانه بنویسی همه فکر میکنن عاشقی! اگر از دلتنگی بنویسی فکر میکنن دلت

گرفته.

اما من اینطوری نیستم،یعنی وقتی مینویسم،میرم تو یه دنیای دیگه.توی اون دنیا من دیگه آسمان

نیستم.یه آدم دیگه ام،با یه عالمه احساس که هنوز تجربشون نکردم ولی دلم میخواد طعمشون رو

بچشم.برای همینم خودمو به دست خیالاتم میسپارم تا هرجا که دوست دارن منو ببرن.

چون فقط اینطوری میتونم اونی باشم که دلم میخواد و چیزایی رو ببینم که تو واقعیت دیگه شاید

نمیشه دید.البته بیشتر وقتا از دلتنگی که مینویسم،دقیقاً منظورم همونیه که دیگران فکر میکنن،اما

نوعش فرق میکنه.همهء دلتنگیا مثل هم نیستن.دلم میخواد بقیه بتونن این رو بفهمن

حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم

 

میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.

 

صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم

 

را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.

 

تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو

 

فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ

 

نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر

 

میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.

 

تشنه ام،تشنه ام..........

 

انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در

 

سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر

 

هرگز بازشان نکنم.

 

دلم گرفته،دلم گرفته،دلم گرفته.بیزارم از همهء این روزها از همهء این ثانیه ها

 

که مرا از تو دور و دورترمیکنند.بیزارم از خودم.دلم میخواهد خودم را از بلند ترین

 

قله پرتاب کنم.دلم میخواهد بمیرم،نباشم،نگاه نکنم.

 

دوباره بیقرار شده ام.دوباره دلتنگ شده ام.چقدر این کوچه ها برایم غریبند.چرا

 

نمیتوانم مثل دیگران عبور کنم و نبینم؟چرا نمیتوانم چشمانم را ببندم تا نگاه

 

محتاج کسی را نبینم؟چرا نمیتوان گوشهایم را بگیرم تا صدای گریهء غریبی را

 

نشنوم؟هروقت خواستم آرزو کنم کور شوم،جملهء شریعتی به یادم آمد"هرگز

 

کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن".ولی تا چقدر باید ببینم و عذاب بکشم؟

 

خسته ام.خسته ام از تمام آدمها،از دروغهای قشنگشان،از این لبخندهای

 

تصنعی.

 

از این نقابهای مسخره که چهرهء واقعی آدمها را پنهان میکند.

 

 

دلم میخواست میتوانستم تا همیشه در دنیای مجازی بمانم.نمیدانم چرا آدمها

 

از پشت این شیشه ها مهربانترند.حتی دیگر اشکی هم برایم نمانده است.تا

 

بر گور خویش بگریم.انگار عشق به آدمها در دلم مرده است.

ازکوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار،ای یگانه ترین یار،آن شراب مگر چند ساله بود؟

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند

چرا مرا همیشه درته دریا نگاه میداری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم

و این جهان به لانهء ماران مانند است

و این جهان پر ازصدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

چه مهربان بودی ای یار،ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی پلکهای آینه ها را میبستی

 و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق میبردی

 

 

 

 

 
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

لطفا این متن رو واسه اون کسایی که واستون ارزش دارن بفرستین برای اونایی که زندگیتو ن لمس کردن . اونایی که وقتی احتیاج داشتین باعث شدن لبخند بزنید . اوناییکه باعث شدن وقتی ناراحت بودین سمت روشن واقعیتعا رو ببینن و اونایی که شما می خواهید بدونن که شما قدردوستی با اونا رو می دونین .اگه اینکارونکنین خوب براتون اتفاق بدی نمی افته ولی تنها شانس روشن کردن روز یک دوست و نامه رو از خودتون گرفتین .

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو بشینی و چیزی بگی ووقتی ارش دور می شی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو می کنی .

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیارم نمی دونم چی رو از دست دادیم .

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی نیست که اون همین کاررو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش . فقط منتظر باش تا اینکه آروم آروم تو قلبش رشد کنی واگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده .

در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت می شه یکی رو دوست داشت و در یک روز می شه عاشق شد ولی یک عمر طول می کشه تاکسی رو فراموش کنی .

دنبال نگاها نرو چون می تونن گولت بزنن دنبال دارای نرو چون می تونن افول کنن . دنبال کسی باش که باعث بشی به همه لبخند بزنی چون فقط می شه یه روز تیره رو روشن کرد.

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای او نو از تو رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی رویایی رو برو که می خوای جایی بری که دوستش داری

چیزی باش که می خوای باشی . چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی .

آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی . به اندازه کافی بکوشی تا موفق باشی به اندازه کافی اندوه داشته باشی تایک انسان باقی بمانی و به اندازه کافی امید داشته باشی تا خوشحال بمونی .

همیشه خود تو جای دیگران بزار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران را هم آزار

می ده .

شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است .برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن .چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن اونافقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده می کنن .

عشق با یک لبخند شروع می شه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه . روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره نمی شه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن .

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

 

کتاب فارسی دوم راهنمای ام بود که می گفت : حکیمی را پرسیدند برادر بهتر است یا دوست ؟ گفت برادر هم دوست به ! و معلم فارسی گفت کنارش بنویسیم : یعنی برادر هم اگر دوست باشد خوب است.

کتاب فارسی ام راکه کاغذ کاهی داشت و به همین یمن تمامش سیاده بود و سیاه و سفید همان روزها به پدرنشان دادم که از رفقیق بازی های ۱۲ سالگی من به ستوه آمده بود و نصیحت می کرد بهترین دوست آدم خونوادشن !

سال سوم راهنمایی بود پایان امتحانات نهایی بعد از آخرین امتحان که انگار چغرافیا بود . از حوزه بیرون آمدم رفتم جایی دور - روی یک بلندی تنها ایستادم همهه دوستانم را نگاه کردم .

می دانستم آخرین باری است که می بینمشان همه را یک جا جمع . همهمه و لوله و پاره کردن کتاب جغرافیا سوم راهنمایی . صدف گفت : لیلا به چی نگاه می کنی گفتم به بچه ها این مرز خروجی جغرافیا رفاقت ونوجوانی ماست .

صدف چپ چپ نگاهم کرد و گفت : ما می تونیم هیچ وقت دوستامونو فراموش نکنیم .اما فراموش نکردن به چه درد می خوره و یا حتی فراموش کردن همان وقت ها هم تنها من بودم که می کردم به تنهایی .

۶سال می گذرد از امتحان جغرافیا هر چند که آخر هفته قرار است به عروسی صدف بروم هرچند که فکر می کنم به این که دوست داشتن بهتر از عشق است . به این دوستی مقدم بر عشق است و باز به این که برادر هم دوست به ! اما روزهای عجیب راه باور تنهایی را می روم .

( تو تنهایی ) را یک دوست یادم داد و یک روز که فکر می کردم در هجوم تنها شدن ناگهانی ام تنها خواهم شد . نشست روبه روی من و گفت :  تو باید یاد بگیری که تو این دنیا تنهایی . نه خوانواده - نه دوست - نه عشق . هیچ کدوم تنهایی ها ی تو رو از تو نمی گیرن ......

تنها به دنیا می آیی و تنها می میری و تنها برانگیخته می شوی . مجبورم کرده اند که از رفاقت بنویسم دردست به گریبانی ام به هجوم باور تنهایی اما حتی ته این هم یادم نمی رود یک روز یک دوست خوب گفت : تو تنهایی واین باور تنهایی ارمغان دوستی های دوست داشتنی من شد .

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin