تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















هر چه روشنی و سرخی داریم برداریم

در کنار هم بشینیم و بگذریم

که دوستی

سری باشند در برابر تاریکی ها

بنشینم و شاد باشیم و بگوییم و بخندیم

 و بگذاریم هر چه تاریکی است

هر چه سرما و خستگی است

تا سحر از وجودمان رخت بربندد

تا صبح شب یلدا را پاس داریم

و سخی انار را اسلحه ای سازیم

تا صبح راهی دراز است .

 

http://www.iranclip.com/etc/yalda1.html   حتما به این سایت سری بزنید .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

sher

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

خواست خدارو می بینی چقدر این بچه زشته نمی دونم به کی رفته ؟

شاید به باباش شایدم به مامانش

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

من و هر ثانیه و جنون تو ..........                       واسه من همین خیالتم بسه

بزار جاده ها اشتباه برن                          ........ ما که دستمون بهم نمی رسه

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

نمی دونم واقعا تقصیر منه یا تقصیر ادمایی که دور واطراف منن نمی دونم چرا با من اینجوری می کنن امروز احسان کوشا به من گفت که اصلا اخلاقت خوب نیست  نمی دونم شاید به خاطر کارام می گفت شادم به خاطرحرفام  . من نمی دونستم چی بهش بگم ..... فقط اینکه خیلی دوست داشتم بهش بگم که خودت خوبی چرا فکر می کنی همه مثل خودت خوب هستن . اقااحسان تا تو ادما رو بشناسی خیلی کار داره ولی حیف که نشد این حرفا بزنم یعنی دیگه فرصتی نبود.

یه انسان مگه چقدرظرفیت داره که باید این کارا رو تحمل کنه فقط مواظب این باشه که ببینه کی براش حرف درست  می کنه یانه می دونم . من اصلا ازاین حرفش ناراحت نشدم فقط از این ناراحت شدم که چرا مانباید ادما رو بهتر بشناسیم یادش بخیر یه معلمی داشتیم که می گفت هرچی ادما رو می شناسم گرگ هارو بیشتر شناختم . این حرف استادمونو هیچ وقت فراموش نمی کنم .

سادگی آسون اما  ساده موندن خیلی سخته

هوس و بیرون دروازه نشوندن خیلی سخته

انتهای این مسیر رو با خودم نرفته بودم

زندگی لحظه به لحظه هره تازه ی گیره

دنیا رو هرکس با قلبش پر اندازه می گیره

یکی تو شب جزیره خواب دریا رو ندیده

یکی با لبهای خشکش طمع دریا رو چشیده

شاید احساسی که دارم دیگه کمتر ساده باشم .........

واقعا شاید احساسی که دارم دیگه کمتر ساده بمونم دیگه کمتر به کسی بگم بابا این کسی که تو باهاش حرف میزنی اینه نه اونی که تو فکر می کنی . ول کن بیخیال انقدر خستم که اصلا حس نوشتن و گفتن رو ندارم .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

یه جایی خوندم .....

بازسازی حوادث گذشته مایوس کننده است . پس تشنه کشف و تجربیات جدید باش . وقتی گذشته ای رو تجربه کردید پس چرا می خواهید آنرا بازسازی کنید...

مگه نمی گن گذشه پل عبور برای آینده بهتر هست پس چه جوری میشه اونو فراموش کرد .همون گذشته هست که امروز تو رو می سازه و اگه عاقل باشی با یه دنیایی بهتر از دیروزت !

گذشته رو یادته ..... دیروزی که با یه عالم سادگی از جمع آدما فرار می کردی و گوشه گیری رو ترجیح می دادی به اون همه شادی توی جمع بودن

گاهی وقتا هم برای خالی نبودن عریضه اون ته ته ها کنج لبت یه تیسم بی روح با ستاره غم چشمای خمارت همراه می شه .وای که چه روزایی بود !

می دونم دلت می خواست خودت باشی خودساده و آرومت با یه دنیا آرزوهای قشنگ .

می دونی چیه واقعا تفاهم یعنی چی ؟ شناخت چیه ؟ درک کدومه . غریبه آشنا رو می شناسی اگه یکی حرفش یه کم مثل خودت بود ولی لحنش یه جور دیگه بود اونوقت تو هم کم کم ازش دور میشی .

برات میشه یه غریبه یه غریبه آشنا یه غریبه که هر روز فاصلشو ازت بیشتر میکنه می بینیش باهاش حرف می زنی یا شاید زندگی میکنی ولی روز به روز برات غریه تر می شه .

اگه خواستی حرفت رو بهش بفهمونی لحنش رو عوض میکنه خوب لحنش رو وقتی عوض کرد دیگه حرفش رو نمی فهمی . و این می شه همون نداشت تفاهم  درک متقابل کاش فهمیدی چی می گم

وای کاش سادگی رو باور می کردی کاش می تونستی بفهمی دلم چقدر تنهاست . کاش گذشته دیروز رو بامهربونی امروزت کمرنگ می کردم .

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

خدا می فرماید:

هنگامی که بنده ام نما ز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را

دارم ولی او  آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

 

 

برگ از درخت خسته می شه پاییز بهانه است .

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

هیچ وقت فکر نمی کردم پاییز برای من این قدر دلگیر باشه . همیشه دعا می کردم پاییز بیادو بتونم چند تا برگ زیر پاهام له کنم تا به این وسلیه انتقام خودم را از سرنوشت بگیریم ولی امسا ل برگ ها نیستند

یا هستند و صدای له شدنشو ن به گوشم نمی رسه . خلاصه پاییز امسال پاییز نیست . بادش بخیر پارسال این قدر برگ زیر پاهای ما له شده بود که سرمون گیج می رفت و روی زمین دراز می کشیدیم

و خودمون رو زیر برگ های درخت گم می کردیم . اما امسال درست اول پاییز اثری از یه دوست هم نیست.

انگار خود دوستی آب شده رفته تو زمین نمی دونم شاید زیر برگ ها له شده ولی من که برگی ندیدم . می خوام زیر همه برگ های عالم را دونه دونه بگردم و از تک تکشون بپرسم شاید بتونم اثری ازش پیدا کنم .

کاش می شد همه کسایی رو که عاشق پاییز ند دور هم جمع کرد یه سوال از صبح تا شب تو ذهنم دست و پا می زد ولی هیچ موقعه از هیچ کس نپرسیدم تا بزرگ تر که شدم خودم جوابش رو پیدا کنم.

واسم خیلی جالب بود بدونم برگ ها کجا می رن ؟ چرا تا فصل دیگه زیر درخت ها نمی مونن ؟

کاش همیشه بچه می موندم و جواب خیلی از سوال ها را نمی فهیمدم آخه الان که مثلا بزرگ شدم فهمیدم آدما هم مثل برگ ها ی زرد پاییزی یه روزی تموم می شن وباید رفتنشون رو باور کنی ؟

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin