ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
پریشان شد اشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . فرشته سکوت کرد اسمان وزمین را به هم ریخت . فرشته سکوت کرد . جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت فرشته سکوت کرد به پرو پای فرشته پیچید . فرشته سکوت کرد . کفر گفت . سجاده دور انداخت باز هم فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما بایک روز ...........با یک روز چه کار می توان کرد . فرشته گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزاران سال زیستن است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید . آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو زندگی کن . اومات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود . نکنه قطره ای از زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خود گفت وقتی فردایی نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد انقدر دوید که فکر به آخر رسیدن دنیا را هم نمی کرد . او در آن یک روز آسمان خراش بنا نکرد . زمین را مالک نشد . مقامی به دست نیاورد . اما ........................................................................................................................اما در همان یک روز روی چمنها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . اوهمان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد و او همان یک روز زندگی کرد . اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود . امشب می خوام یه کم دردودل کنم . آخه اگه آدم شب جمعه درددل نکنه کی بکنه ؟ می خوام به خدا بگم : خدا جون کاشکی می شد همیشه زمستون بود ٬ همه روزات برفی و بارونی بودن و همیشه همه جا سرد بود . بالاخره بغض اسمون ترکید . چقدر سخته که هر کسی چه اسمون باشه و چه ادم یه مدت خیلی طولانی گریه نکنه و همه چیزا رو بذاره تودلش خیلی سخته . می دونید چیه امروز خیلی دوست داشتم که جای اسمون بودم گریه می کردم خوش به حال اسمون که حداقل اروم شد با باریدنش . می خوام بگم که امشب خیلی شب قشنگیه . امروز بعداز ظهر با بچه ها رفته بودیم بالای کوه خیلی سرد بود ولی در عوض خیلی خوش گذشت از اون بالا همه جا داشت کم کم سفید می شد بالاخره شد اون چیزی که نباید می شد شد شد شد شد ... امروز بالای کوه فهمیدم ولی بیخیالی هم خوب چیزیه خیلی خوبه بچه میدونید چیه می گن وقتی که بارون می باره هر کس بره زیرش بایسته و سفره دلشو با خدا باز کنه حتما خدا هم جوابشو می شده امروز بالای کوه این حرف رو به بچه ها زدم یک ربع همه ساکت شدن هیچی نگفتن نمی دونم شاید داشتن با خدا صحبت می کردن نمی دونم اگر حال داشتید برای منم دعا کنید اینو مطمئن باشید که جای دوری نمی ره قربون تمام شما هستم ............................................................ باش . گفتم که بانک هستی خود باشم اما دریغ ودرد که ( زن ) بودم . او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود . و سالها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت . اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز عاشق فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود . چمدانت زیادی سنگین است . بااین همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چی می خواهی بکنی . عاشق گفت :خدایا عشق سفری دورو دراز است . من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سالها و قرن ها زیرا هر قدر که عاشقی کنم بازهم کم است . خدا گفت : اما عاشق سبکی است . عاشقی سفر ثانیه هاست . نه درنگ قرن ها و سالها . بلند شو برو و هیچ چیز با خودت نبر جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم . عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم باشد نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را . اما خدایا هر عاشقی به کسی محتاج است به کسی که همراهی اش کند به کسی که پایه پایش بیاید به کسی اسمش معشوق است .خدا گفت : نه نه کسی و نه چیزی " هیچ چیز " توشه توست و هیچ کس معشوق تو در سفری که نامش عشق است . و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد . عاشق راه افتاد وسبک بود و هیچ چیز نداشت . جز چند ثانیه که خدا به او داده بود . عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت . جز خدا که همیشه با او بود . واسه پیدا کردنت تن به دل سرما می دم همه ارزروهایم با رفتن تو مردن همه ارزوهام با رفتن تو مردن مردن مردن خدایا کاری کن که مرجان با مسعود دوست نشه . خدایا یعنی می شه من و مرجان به هم برسیم تلفنی حرف بزنیم و نامه های عاشقانه بنویسیم ! فروردین ۱۳۷۶: همون بهتر که دوستیمون بهم خورد . یه مدت ناراحت بودم ولی حالا که فکر می کنم همچین هم دختر خوشگلی نبود خیلی بچه بود . اون داداش یکبیریش که هم مدام موی دماغ ادم می شد . ولی تجربه خوبی بود با اینکه چند تا پس گردنی و لگد خوردم ولی منطقی فکر می کنم شانس اوردم که دوستیمون به هم خورد . تازه دارم معنی عشق را با لیلا می فهمم . حداقل لینه که حرف زدن دریت و حسابی بلده از نظر من بزرگتر بودنش اصلا مهم نیست . خدایا اون با راشتباه کردم . نمی دونستم معنی عشق چیه . خدایا یعنی می شه لیلا پیشنهاد من را قبول کنه و با من دوست بشه ؟ فروردین ۱۳۸۰ : امروز خاطرات سال های پیش را مرور می کردم . همین روزها بود که با لیلا دوست شده بودم . همه چیز گذشت خاطرات خوب و بدش باقی ماند. باید قبول کرد که سرو گوشش خیلی می جنبید و نمی شد کنترلش کرد . دوست داشت ازاد باشه . منم برای همیشه ازادش کردم دختر پرور می گفت تو من را محدود می کنی تو نمی گذاری من با دوستام هم راحت باشم به من شک داری . امروز که خاطرات گذشته را مرور می کردم دیدم که دوران دبیرستان هم دورانی بود ..... آدم بچه است و فکر می کنه عاشقه بادیدن هر دختری عاشق می شه بچگی هم عالمی داره ؟! فروردین ۱۳۸۱ : چند روزه اومدم مرخصی ولی باید برگردم پادگان تو خدمت نمی شه خاطرات نوشت ولی به محض تموم شدن دوران سربازی تمام خاطرات این مدت را می نویسم تا اون موقعه نرگش هم درسش تموم می شه وبا اون ازدواج می کنم . طفلک خیلی از دوری من سختی می کشه . خدایا کاری کن سربازیم زودتر تموم بشه تا بتونیم با هم ازدواج کنیم . فروردین ۱۳۸۲: روحیه ام خیلی داغونه اصلا حوصاله نوشتن ندارم . دل خوش کرده بودم به نرگس اما اون با معرفت و عاشقی که ازش می نوشتم باهام کاری کرد که قدرت قلم دست گرفتن را هم نداشته باشم . زندگی برام رنگی نداره . شاید این اخرین نوشته هام باشه وشاید دیگه اصلا وجود نداشته باشم . خدایا می خوام هیچوقت ازدواج نکنم کمکم کن ! فروردین ۱۳۸۳ : چند ماهی هست که از زندگیم با مریم می گذره همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد اشنایی - خواستگاری . ازدواج زیاد نمی تونم دفتر خاطراتم را از صندوقم بیرون بیارم . اگه به دستش برسه . بفهمه من تو چند سال گذشته چند بار عاشق شدم پوستم را می کنه به مریم گفتم تا حالا با هیچ دختری در ارتباط نبودم تو اولین عشقم هستی حالامی فهمم که ادم تا ازدواج نکنه عاشق هم نمی شه . خدایا عشق مارا جاودانه کن . فروردین ۱۳۸۵ : داشتم فکر می کردم من و دختر عمو منیژه دیگه بچه نیستیم هر دو تجربه یک زندگی ناموفق را هم داریم از بچگی با هم بزرگ شدیم و به خلقیات هم اشنایی کامل دارمی از کودکی منیژه اولین عشقم بود و تو این مدت این عشق را سرکوب می کردم وبه خودم دروغ می گفتم . خدایا من و منیژه را به هم برسون . دیگه نمی خوام خاطره بنویسم . هیچ فایده ای نداره فقط امکان داره مثل اتفاق سال گذشته به دست همسرم بیوفته تا روزگارم سیاه بشه . همین خاطراتی که تا حالا نوشتم رو میندازم تو جوب شاید یه بیکاری بخونه و بخواد باهاش کتاب داستان چاپ کنه و یا اینکه ..........

| Design By : Night Skin |


