ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
خواستم مث اکثر اوقات به اطرافم و اطرافیانم نگاه کنم و هیچی نگم اما نشد . خواستم خودمو بزنم به بی خیالی اما نشد مجبور شدم از خودم متنفرشون کنم تا فراموش کنن . می گن کارم بد بود اما دست خودم نیست خواستم سکوت کنم واین داستان رو هم مث هزاران داستان زندگی پر ماجرام ننویسم اما نشد . نتونستم ........ این دفعه رو نتونستم نمی دونم تا کی باید بسوزم نمی دونم ......... منو ببخشید فقط همین اما حتی واسه یه لحظه هم فکرشو نکنید که من برگردم . گرچه مث همیشه حق با لیلاست . گرچه بازم بی دلیل تو بیخم کردند گرچه حتی یک گام خطا م برنداشتم که مستوجب همچین عذابی باشم . گرچه می دونم حقیقت بعد مدتی آشکار می شه و ازم عذر می خوان اما باشه بازم سکوت می کنم تا ببینم بعدش چی می شه دنیا همینجور نمی مونه . شاگردی به استاد خود می گوید : استاد عشق چیست : استاد می گه برواز مزرعه ای طلایی ترین گندم را بیاور اما به یاد داشته باش که دیگر عقب باز نگرد. شاگرد رفت ولی دست خالی برگشت . استاد گفت : چرا چیزی همراه نداری گفت به مزرعه رفتم و دنبال طلایی ترین خوشه گشتم ابتدا خوشه ای طلایی پیدا کردم ولی گفتم شاید جلوتر خوشه ای طلایی تر باشد اما نیافتم . استاد گفت : عشق همین است .................. شاگرد گفت : پس ازداواج چیست : استاد گفت به جنگلی برو و کهن سال ترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که دیگر به عقب باز نگرد . شاگرد به جنگلی رفت و به سرعت با یک درخت نزد استاد بازگشت استاد گفت دریافتی . شاگرد گفت : به جنگلی رفتم و درختی کهن سال یافتم ترسیدم اگر جلوتر بروم دیگر درختی پیدا نکنم پس همین را آوردم . استاد گفت : پس بدان که ازدواج همین است ....................... خیلی عمرا داره زود می گذره ..................بی خیال ......................... فردا روز اول محرمه اگر وقت کردید برای منم دعا کنید . السلام علیک یا ابا اعبدلله
| Design By : Night Skin |


