تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















سلام به بروبچ خوب خودمون

حدود ۲۶ ساعت دیگه به سال تحویل مونده . داشتم به امسال خودم فکرمی کردم که چه روزایی داشتمو چه روزایی نداشتم اگه روزاو ساعات خوبی داشتم چه جوری ازش استفاده کردم. ولی فکر کنم که امسال من هیچ کار موفیدی انجام ندادم هیچی فقط لیلا خانم بی خیال ........

امسال برای من اصلا سال خوبی نبود اولش شاید روزای خوبی روداشتم ولی اون روزای خوب خیلی زود گذشت خیلی زود بعد از ۲۶ مرداد انگار که ساعات و روزاهای و دقیقه های سه سال پیش برام زنده شدن

شهریور هم همینطور چاره ای نداشتم جزاینکه مثل ۳سال پیش باهاش بجنگم بلکی زودتر فراموش کنم تمام اون چیزا توی نتیجه کنکورم بود شب کنکور برام شب بعدی بود ۲۵ مرداد وبعد هم ۲۶ مرداد روز امتحان و بعد هم شهریور که نتیجه ها اومد ولی به هرصورت گذشت و من زود فراموش کردم هم حرفای مردم و هم نتیجه کنکور رو که چه نتیجه بیخودی بود می دونم که ۹۸ درصدش تقصیر خودم بود وبس اصلامی دونید چیه بی خیال ..............

ولی اخرای شهریور اون دوهفته ای که رفتم شمال همه چیزارو فراموش کردم تو اون سفر شمال خیلی چیزارو فهمیدم اون دوستی که تو شمال پیدا کردم و اون دو هفته با اون بودم فقط لحظه شماری می کنم که باز دوباره ببینمش شاید حداقل بازم برای دوهفته اروم بشم فقط همین .بی خیال

امسال خیلی کساتوی زندگی من اومدن و خیلی هم زود رفتن بیرون بازم به قول بعضیها لیلا کار خوبی کردی ولی من ادمی هستم که هیچ وقت دوستامو که هستن و شاید هم نباشن هیچ وقت فراموششون نمی کنم .با تمام اون حرفا و اون اتفاقات از خدا می خوام که هر کجا هستن پشت و پنهاهشون باشه و هروقت که صداش کردن جوابشو بده

امسال من از خیلی ها حرف شنیدم ولی بازم از خدا ممنونم که مثل همیشه بهم صبرداد و فقط به حرفای اونا گوش دادم و دربرابرشون هیچ عکس العملی نشون ندادم تا برن برن برن .

امسال امسال امسال امسال ای خدا کی سال تحویل می شه که من دیگه نگم امسال دیگه نگم امسال سال خوبی نبوده .

ولی برام بازم تو این لحظات اخر برام دعا کنید که حداقل این لحظات برام خوش باشه تا ببینیم سال جدید چی میشه .

قربون همه دوستای خوبم برم

راستی بچه اگه خیلی غلت غلوت دارم به بزرگواری خودتونببخشید اخه خیلی تند تند نوشتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

 

مناسب ترین ازدواجی که می تونم تصور کنم وصلت یک مرد کر با یک زن لال است .

کولریچ

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

مجنون کدومه ؟ لیلی کدومه ؟ عشی کیلو یی چند ؟ کی عاشقه . من ؟ کی گفته عمرا! من عاشق بشم . اشتباه به عرض رسوندن عزیز من .

من دیگه هرچی بشم عاشق نمی شم . می دونی چیه اصلا مادور دلمونو حصار کشیدیم به چه سفتی به چه محکمی هیشکی حق نداره پاشورو از حصار دل فراتر بذاره .

خانمی که شما باشید و اقایی که جای برادر من هستی والا ما هم شنیدیم که می گن یه زمانی مجنون بوده ویه زمانی فرهادی و عشق های الکی  ولی بی خیال ما که آخر عاقبت فهمیدیم لیلی به مجنون رسید یا اون یکی فرهادو شیرین و بقیه زپرتها .

خلاصه ما نفهمیدم کی عاشق کی بوده فقط می گن که انگاری خیلی دردسر کشیدن ولی هیچی شد . یادمه معلم ادبیاتمون که برای خودش پیر دختری بود به ما یه چیزی می گفت که نتیجه اخلاقیشون این می شد که دلی رو که درد نمی کنه الکی اسر چشم وآبرووخال نمی کنن .

می دونید چی شد که این چیزارو نوشتم خیلی خنده داره مگه نه چند روز پیش بود که یه آدمی برام زنگ زد گفت لیلااین چیزا چیه که دیگران می گن می دونید من که خودم داشتم شاخ در می اوردم تنها کاری که کردم خوب اولش گریه بود ولی آخرش خنده برای اینکه چیزی که نبوده به من چسبوندن .

حالااون بنده خدا که من همیشه به چشم داداش بهش نگاه می کردم و می کنم و خواهم کرد.چقدر حتما خودشو تحویل گرفته و به خودش گفته برو گم شو لیلا تو کی باشی عین تکه کلامش ( من من من من بیام ////// ) سانسور ولی حیف که دیگه نمی بینمش که براش توضیح بدم که این ادما یی که می خوان سر به تن من نباشه کور خوندن ولی یه چیز دیگه هم هست اونم اینکه :

چقدر بد هم جنس خودمون بیان و بر علیه خودمون بزنن خیلی راحت بگن بگن بگن بگن و اون پسر بیچاره هم زود حرفشونو قبول کنن ولی می دونید چیه من گم بی خیال این حرفا هستم ولی هرکس که این حرف رو درباره من و داداش یعنی همون( ؟) زده هیچ وقت نمی بخشمش البته شایدم بخشیدمش چون من خیلی زود ادما رو می بخشیم.

(داداش من تو که خیلی ادعا می کردی منو می شناسی دیدی بایه حرف خیلی بی خود به من ثابت کردی که چی منو نمی شناسی باشه بی خیال .)

خدایا من که نتونستم به داداشم اینو حالی کنم تو اینو بهش بفهمون که لیلا درباره تو اینجوری فکر نمی کنه تو فقط براش یه دوست بودی و حالاکه نزدیکتر شدیم یه داداش هستی همین.

کاشکی دنیا واسه یک شب برای من بود

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

اگر کسی مرا خواست :

بگوئیدرفته باران را تماشا کند واگر اصرار کرد بگوئید برای دیدن توفان ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد بگوئید رفته است تا دیگر باز نگردد.

(بیژن جلالی )

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت توسط لیلا خانم | |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم .

"آرزو م یکردم عشقش متعلق به من باشه اما اون توجعی به این مساله نمی کرد همیشه دوست داشتم بهم بگه دوستت دارم ."

آخر کلاس پیش من اومد و جزو جلسه پیش رو خواست من جزومو بهش دادم بهم گفت : متشکرم .تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود از من خواست که برم پیشش نمی خواست تنها باشه . من اینکار رو کردم وقتی که کنارش نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمان معصومش بود .

آرزو می کردم عشقش متعلق به من باشه اما اون توجعی به این مساله نمی کرد همیشه دوست داشتم بهم بگه دوستت دارم .

بعداز دو ساعت دیدن فیلم و خوردن دو بسته چیپس خواست بره که بخوابه به من نگاه کرد و گفت : متشکرم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد گفت قرارمون بهم خورده اون نمی خواد بامن بیاد من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسم همراهی نداشتیم با هم دیگه باشیم درست مثل یه خواهر و برادر ما هم با هم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم تا هوش و هواسم به اون لبخندزیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود .

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمی کرد همیشه دوست داشتم بهم بگه دوستت دارم .

من این رو می دونستم به من گفت : متشکرم شب خیلی خوبی داشته باشی و رفت .یه روز گذشت سپس یک هفته - یک سال .......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرارسید من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تامدرکش رو بگیره .

می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به این مساله اصلا فکر هم نمی کرد . همیشه دوست داشتم بهم بگه دوستت دارم .

من اینو خوب می دونستم قبل از اینکه کسی بره خونه به سمت من اومد به همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با گریه کنار من اومد و آروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی متشکرم .

نشستم روی صندلی - صندلی ساقدوش توی کلیسا اون دختره حالا داره ازدواج می کنه من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . بامرد دیگه ای ازدواج کرد .

من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد ومن اینو می دونستم همیشه دوست داشتم بهم بگه دوستت دارم .

اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت : تو اومدی متشکرم .

سالها خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده . فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند . یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیلش اون رو نوشته . این چیزی هست که اون نوشته بود :

 ( تمام توجهم به اون بود آرزو می کردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این       موضوع نداشت و من اینو می دونستم من می خواستم بهش بگم می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه من عاشقشم  .اما............... من خجالتی ام .............. نمی دونم ............ همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره .)

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin