تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















  

زندگی با  همه وسعت خویش

 

محفل  ساکت  غم خوردن نیست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

 

نه  خود خودم هستم! از همين نسل سوم.  

 

نميدونم اسمشو چي بايد بذارم. يه اتفاقايي که با تموم بي اهميت بودن،تموم کوچيک

 

بودن واسه آدم خيلي گرون تموم ميشه. آدمو مي کشه. چيزايي که تويه لحظه آتيشت

 

مي زنه. خون جلوي چشاتو مي گيره و فکر مي کني اينو ديگه هيجوره نمي توني

 

تحمل کني. واسه چي بايد انقد دنبال نشانه ها بگردم؟!وقتي مي رم سرخاک ماتم

 

مي بره. فقط زل مي زنم و نگاه مي کنم...

 

يه ساقي ته پارک نشسته و ميخواد واسه من تور پهن کنه!نمي دونم چجورينگاش کرد

 

 که فکر کرده زهرماري مي خوام!!

 

زن همسايه جيغ مي زنه از همسايه ها کمک مي خواد. شوهرش کتکش زده!همه اينا

 

واسم نشونس. انقد رگيجم مي کنه که بعضي وقتا مي خوام ...

 

کاش يه چيزي اختراع ميشد که باهاش بشه هرشب آخر وقت تفاله هاي سرترو خالي

 

کني!اين حس دوباره وقتي بهم دست داد که فيلم نشانه ها رو ديدم. يه کشيش که

 

اعتقاداتشو از دست داده و حالا قراره با ديدن بعضي چيزا دوباره به دستشون بياره.

 

اگه چيزي به نام احساس نبود از کنار هزار تا مسأله که هرروز برام تکرار ميشه بي

 

تفاوت رد مي شدم. نگاش کن تروخدا!طرف غيرتي شده! اونم واسه چي، واسه يه

 

موضوع خيلي بی  ربط. حتي کمتر از يه نگاه . مگه هرروز حقمون خورده نمي شه؟

 

مگه تو اين دنياي لجن اين همه ظلم و بي عدالتي نمي بينيم که صدامونم در نمياد؟ پس

 

چي...؟هيچوقت فکر نمي کردم چند ساعت صحبت و خالي کردن اين همه منو از

 

ايبوپروفن دور کنه! خدا بعضي دعاهارو اونجوري که دلش مي خواد براورده مي کنه.

 

شبحي که هرشب مياد روبروي پنجره اتاقم تا تنهاييشو بهم گوشزد کنه هنوزنفهميده که

 

من اگه شده تا آخر عمر تنها مي مونم و منتظر معجزه...

 

دقیقا منظورم همونه که دیگران فکر می کنن اما نوعش فرق می کنه همه دلتنگیها مثل

 

هم نیستن دلم می خواد بقه بتونن این رو بفهمن حال عجیبی دارم خیلی عجیب راست

 

می دونید چیه به نظرم امشب خیلی خیلی ذهنم مشغوله چون کلی کار دارم که انجامش

 

ندادم به خاطر همینم هست که هرچی می نویسم نمی تونم یه جوری تمومش کنم ولی

 

بی خیال خودت هر جوری دوست داشتی برداشت کن و تمومش کن .

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

به سوی نمایشگاه

این هم ازنمایشگاه کتاب ؟

دیروز با بچه ها رفته بودم نمایشگاه کتاب خیلی خوب بود کلی هم کتاب خریدم . یکی از بهترین غرفه های که دیدم غرفه چلچراغی ها بودحدود دوساعت اونجا بودم و داشتم با برویچشون حرف میزدم .

تازه یه نفر هم دیدم علی رضا نیکبخت واحدی ( جیگر ) بااونم کلی حرف زدم کلی براش تریپ اومدم اخه می دونید چیه من متتقدم که ادم نباید از کسی کم بیاره اینم از اون حرفا بود مگه نه ؟

یه چیز بهتون بگم به کسی نگید باشه من تو دنیا ارزوهای زیادی دارم ولی یکی از اون ارزوها م اینکه که یه شرکت بزرگ کامپیوتری داشته باشم و بعدش تو سالن میلاد هر سال یه غرفه هم داشته باشم ارزوی خیلی بی خودی بود اره خوب شاید برای تو اینجوری بوده برای من خیلی بزرگ و قشنگه .

حالا بی خیال بریم سراغ همون نمایشگاه فرداروز اخرشه اگر وقت کردید حتما برید اگر چه خیلی جالب نبود ولی برای خالی نبودن عریضه برید به نظر من پارسال خیلی بهتر بود ولی بازم اگر خواستید برید خیلی خودتونو خسته نکنید اولین جایی که رفتید برید سالن شماره ۱ یعنی غرفه چلچراغی ها بعد هم برید سالن میلاد و هر چی خواستید بخرید اگر هم تخفیف ندادن بگید که ما دوست ممول خانم هستیم بعد هم اونا می گن ما چاکرممول خانم هم هستیم اصلاقابل شما رو نداره  اخه می دونیدچیه من تو سالن میلاد از هر غرفه ای که خوشم میومد کلی چیزمیخریدم و بعدهم کلی مخ می خوردم اینم خودش کلیه مگه نه .

خوب نمایشگاه امسال هم گذشت حالا ببینم سال دیگه من شرکت کامپیوتریمو می زنم یا اینکه یه غرفه به من تو نمایشگاه می دن یانه ؟

               

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

دقیقه سه سال از اون جریان می گذره سه سال چقدرزود گذشت . کسی که شب قبل باهاش می گفتی و می خندیدی فردا صبح که از خواب بیدار می شی و می بینی خبر اوردن اون مرده خیلی سخته درسته ؟

توی این یک هفته پیش هم جریانی مثل سه سال قبل برام تکرار شد خیلی سخت بود خیلی زیاد مامانم که به اون خیلی وابسته بود دیگه هیچی نمی فهمید و همش گریه می کرد منم بدتر از اون وقتی که مامانمو می دیدم چه جوری داره گریه می کنه دیگه هیچی حالیم نبود واقعا خیلی سخته کسی که یک ساعت پیش باهاش حرف می زدی یک دفعه تلفن بزنن و بهت بگن که اون مرده اونم چه مردنی سر نماز.

همیشه ها هر وقت هر حرفی می زنیم و می گیم که بابا جون تو از یک ساعت دیگه خودتم خبر نداری این چیه که می گی . به خودم می گفتم این ادما چی می گن هیچ وقت به این حرف اعتقاد نداشتم ولی حالا دیگه دقیقه باورم شد باورم شد که برای خدا همه کارا خیلی آسونه مثل مردن ......... خیلی دلم گرفته از اینکه خدا بعضی اوقات کارایی می کنه که همه از این کارامی مونن که چرا چرا این اتفاق برای ما باید می افتاد ولی بازم می دونم که خدا خیلی مهربونه انقدر مهربون که هیچ کاری رو ندونسته نمی کنه . هیچ وقت به خدا نگفتم که خدایا مرگمو زودتر برسون چون می دونم که کفر گفتم ولی همیشه اینو به خدا می گم که اگر تا حالا کاری بدی کردم بذاره به حساب بچگیمو و اگر هم خواست منو ببره مثل همین ............. منو ببر می دونم که خدا چقدر دوسش داشت خوب می دونم .

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

سلام

خبر خوش اینه که دارم یواش یواش به نتیجه های خوبی می رسم وخبر بد اینه که..... بی خیال دوست ندارم شما ها دپرس بشی در ضمن باید عرض کنم که زمنی کماکان کروی شکل است تقریبا همان قدر که دیروز بود واین باعث آرامش خاطر همه ما است چون وقتی زمین گرد باشد آدم می تونه اینجوری پاهاشو جمع کند توی شکمش و روی زمین سر سره بازی کند ولی اگر زمین صاف باشد نمی شود این کار رو کرد .

حالا که چی من این چرندیات رو نوشتم می دونید برای چی این پاراگراف رو نوشتم برای اینکه یه چیزی گفته باشم .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

امروز ساعت ۷:۳۰ بود که از خواب بیدار شدم هیچ کس خونه نبود مامان خانم که دستش درد نکنه وقتی که هوای مامانش به سرش بزنه کله سحر بلند می شه می ره خونه مامانش انگار نه انگار که من دیشب بهش گفته بودم که منو امروز صبح زود صدا بزنه بقیه اعضای خانواده هم برای خودشون خوشن .

ساعت ۸ بود که از خونه زدم بیرون کلی کار داشتم که باید انجام می دادم وقتی که رسیدم سر خیابون سوار ماشین که شدم یارو راننده اهنگ فرشاد رو گذاشته بود :

دنیای من دنیای من باهر قدم هم قدم دنیا شدم

.................................... قایق من جایی نداشت

بقیه اشو بلد نیستم برید خودتون گوش کنید خلاصه اینکه انقد رعاشق بود که صداشم بلند کرده بودو خودشم می خوند . به خودم گفتم صبح اول صبحی هم عاشقی ؟؟؟؟؟؟؟ چه حسی مگه نه ؟

بعد باید می رفتم بانک همنطور که تو صف بانک بودم یارو ی که جلوی من ایستاده بود موبایلش زنگ خورد می دونید اهنگ روی موبایلش چی بود ؟  

یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من اگه نباشی می میرم

شعر سروش این یکی از اون عاشقا بود ببین این عاشقی چهاکه نکرده که یارو دیگه روموبایلشم اینو می ذاره ؟؟؟؟ بازم چه حسی مگه نه ؟

بعد از اون طرف باید می رفتم باشگاه شهریه کلاس اسکیتمو می دارم که منشی باشگاه خیلی خیلی از دستم شاکی شده بود و دیروز زنگ زده بود خونمون که شهریه رو ندادم یکی از بچه های قدیمی رو دیدم یادم می یاد اون موقعه ها که میومد باشگاه با یه نفر دوست بود که اسمش امیربود عاشقش بود بد جوری وقتی که سراغشو گرفتم بد جوری رفت تو خودش گفت که دو هفتس که ندیددش می گفت که دیگه جواب تلفوناشم نمی ده خیلی براش ناراحت شدم اخه خیلی دوست داشتم منم بهش گفتم اینم اخر و عاقبت عاشقی تو دلم بهش گفتم حقته البته خیلی دوست داشتم بهش بلند می گفتم ولی دلم برا ش سوخت . بازم چه حسی مگه نه ؟

رفتم پاساژ قدس که کتاب بخرم من عادت دارم هر وقت که می رم پاساژ قدس کلی اونجا هستم و کتابارو می بینم اگه پولی تو بساطم بود خوب کتابای جدید رو می خرم مثل امروز که حسابی پول دار شده بودم از جلوی یه مغازه رد شدم که یه کتابی جلوی ویترینش بود که خیلی نظرمو جلب کرد گفتم امروز همه عاشقن انگار که منم عاشق شدم روی کتابه نوشته بود عاشقی در سالهای وبا

مغازه بسته بود خلا صه نیم ساعت اونجا صبر کردم تا یارو اومد بازکرد رفتمو کتابو خریدم الانم اومدم خونه خیلی دوست دارم که بخونمش ولی خیلی زیاده اگر بشینم تا شب تمومش می کنم ولی نه باشه واسه بعد وقتی که خوندمش نکات اخلاقیشو براتون می گم .

خلاصه داداش جون لپ کلاموم اینه که عاشقی صبح و شب حالیش نیست . ولی در کل خاک بر سر اون کسی که عاشق بشه به قول داش ابی عاشقی واسه تو کتاباس .

نمی دونم شاید الانم یه حس چست و چابکی بهم دست داده و می خوام برم یه کار خفن بکنم اگر نتجه ای داشت براتون بعدا می گم .

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

 

 

اتفاقات ساده خیلی زود می گذره .

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin