تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















الان دقیقا از اخرین نوشتم ۱۴ روز می گذره به نظر تو این دفعه از چی بگم می دونی چیه هیچی ندارم هیچی فقط تو ذهنم یه عالمه علامت سواله که نمی دونم چه جوری باید بهش جواب بدم ........

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟

؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت توسط لیلا خانم | |

تموم شد بالاخره همه چیز تموم شد جواد هم رفت دیگه من تنهای تنها شدم البته من هیچ وقت تنها نیستم منظورم توی خونه رو می گم

شنبه عروسی جواد بود خیلی خوب بود همه انقدر خوشحال بودن چون یکی یدونه مامان من بالاخره داماد شده بود همه می گفتن لیلا تو دیگه یکی یدونه توی خونه شدی اخه همه رفتن ( یه جوری می گم همه هر کس ندونه فکر می کنه ما ۲۰ تا بچه بودیم ) نه بابا به ما نیومده که ۲۰ تا بچه باشیم .

دقیقا ۲۳ تیر عروسی فاطمه بود از رفتنش خیلی ناراحت نبودم چون همش می گفتم خوب جواد که هست ولی وقتی که یکدفعه عروسی جواد هم تموم شد به این پی بردم که هیچ کس برای ادم نمی مونه همه یه روز باید بریم پس دیگه سعی کنم دل به کسی نبندم چون بزرگترین اشتباه ما ادما همین دل بستنه . امسال تابستونش اصلا خوب نبود چون همش ادما می رفتن فاطمه - جواد - فرزانه - داش کامران - قاصدک همش از اولش که این تابستون اومد باید با همه خداحافظی می کردم . یه چند روزی به اخر تابستون مونده این دفعه من می رم تا کسی دیگه منو نتونه پبدا کنه و بهم بگه لیلا خداحافظ حداقل برم یه جایی که تا اخر تابستون نباشم .

البته هنوز تصمیم نگرفتم که کجا برم ولی این دوروز مونده به اخر هفته هم صبرمی کنم از شنبه دیگه می رم اینو به تو می گم نکنه یه روزی بیایی وبگی که لیلا من دارم می رم دیگه به خدا نمی تونم رفتن ادما ی دور و برمو ببینم .

خیلی حرف زدم خیلی زیاد دوست دارم بازم بگم ولی می دونم که الان دیگه اکانتم تموم می شه . من می رم ولی دوباره میام به زودی زود ...برام دعا کنید .

سکوت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin