ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
چند وقتیه چیزی ننوشتم یعنی میومدم ولی چیزی به ذهنم نمی رسید بنویسم به وبلاگ های دیگه سر می زدم دیدم اکثر آدمهایی که وبلاگ درست کردن ادمهایی هستند که تنهان . مطالبشون روکه میخوندم یاعاشق بودن یاکسی رو از دست داده بودن ( اه اه اه اه ) یامادوست داریم احساساتمون رو با بقیه درمیون بگذاریم یا ندازیم به نظرم همه دوست دارن این کار رو بکنن ولی راهش روبلد نیستن که تودنیای واقعی این کارروبکن برای همین هم هست که روی وبلاگشون احساسشون رومیارن ( البته من اینجوری فکرمی کنم ) بعدداشتم فکر می کردم ازکدوم دسته ام . جز من با وجود اینکه احساسم رواز اطرافیانم مخفی نمی کنم ولی خواه ناخواه احساسم به وبلاگم کشیده میشه . نمی دونم چرا حتی احساسم رودرست بیان نمی کنم یاخوب کنترلش نمیکنم . اصلا می دونید چیه ؟ به نظرم هرکی شروع کرده به وبلاگ نوشتن یه چیزی کم داشته وبا وبلاگ نوشتن اون رو پرکرده حالا با بهونه های مختلف .... منم شاید همینطور بودم حالا دلایلی که برای خودم آوردم اینا بوده : یاحرفام رو نمی تونم به کسی بگم ( فکر نکنم اینطوری باشه البته دیگران می گن ) یا کسی رو که دوست داشت........................ ( ای بابا ...) یا اصلا حرفی ندارم . به نظرم تلفیقی ازهمه این گزینه هاست باوزنه های مختلف که فکر می کنم وزن گزینه آخری ازهمه بیشتره آره به نظرم مشکل همینه من از اونجایی که یادمه آدم کم حرفی نبودم ولی در بعضی جاها بیشتر گوش می دم نظر کمتر می دم اخه می دونید شاید به خاطر کمی اطلاعات عمومیه . مثلا کسی که اطلاعات بیشتری داشته باشه راحت تر حرف می زنه ومنم جایی که باید حرف بزنم حرفی ندارم جایی که نباید حرف بزنم به قول مامانم عین مسلسل می ریزم بیرون . ولی خب همیشه هم اینجوری نیست دارم بهتر هم می شم . می رم تووبلاگ های مختلف نظرمیدهم حالا مهم نیست زیاد موضوع بحث چیه مهم اون حس نظر دادنه که آدم بدونه داره نظر می ده ونظرش برای خودش مهمه وکسانی هم نظر اون رو می بینن . انقدر حرف زدم که موندم چه جوری تمومش کنم اصلا چیزی از این چرندیاتم فهمیدید ( اصلا برام مهم نیست ) اینها همه اثرات کم خوابیه یه سوال بپرسم برم بخوابم . باوجود پرحرفیم چقدر حرف نمی زنم ؟( اگر فکر می کنی سوال بیخویه خوب جواب نده م زخ ر ف ) در پناه حق پایدار باشی
![]()
| Design By : Night Skin |


