تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















پنج شنبه بود که رفتم خانه کتاب چند وقتی بود اون طرفا نرفته بودم خدا عمر این چاوشی ومعلمی رو بیامرزه که تولدشون شد منم که طبق عادت همیشگیم کتاب هدیه میگیرمو هدیه می دم رفتم سروقت کتابای توی خانه کتاب بدبختی اینجابود که نمی دونستم چه تریپ کتابایی هم میخونن که یکدفعه چشم افتاد به یه کتابی که همش لیلی بود ولیلا ولی لی و خلاصه هرچی که ........

خلاصه نمیدونم چی شد که یکدفعه سه تا خریدم یکی برای خودم دوتاهم برای اونا ولی خیلی باهال بودکتاب کوچیکی بود ولی به نظرم خیلی چیزای بزرگ و باهالی داشت خلاصه منم تمام مسیر رو که سوار اتوبوس بودم تا خونه- کتاب روخوندم وکل تریپ عاشقانه شد ( ای بابا)

نمی دونم به من که خیلی چسبید منظورم خوندن اون کتاب رو میگم امیدوارم که چاوشی و معلمی هم لذت برده باشن .

یه جای این کتاب که خیلی بیشتر چسبید اینجا بودکه :

خداگفت : لیلی یک ماجراست .ماجرایی اکنده از من

ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت :تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد

انان که حرف شیطان را باور کردند نشستند

ولیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد

.... ودنیا پر شد از لیلی های زود .لیلی های ساده اینجایی

لیلی های نزدیک لحظه ای

خداگفت : لیلی زندگی ست . زیستنی از نوعی دیگر

لیلی جاودانگی شد وشیطان دیگر نبود

مجنبون زیستن از نوعی دیگر را برگزید ومی دانست که لیلی تا ابد طول می کشد .

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت توسط لیلا خانم | |

چگونه در سه سوت مجله راه بندازيم؟
اين منصور خيلى آدم باحاليه، از وقتى مى شناسمش مى گه مى خوام روزنامه نگار بشم. اصلا يه چيزايى تو مخش مى گذره كه همه كف مى كنن. از هر ده تا بچه اى كه تو خيابون ببينى ۹ تاشون مى خوان خلبان بشن، اون يكى هم مى خواد على دايى بشه اون وقت نمى دونم اين منصور دماغ قشنگ «روزنامه نگار» كجا ديده كه مى خواد بره سراغ اين شغل.
«... روزنامه نگارى شغل خوبى است. روزنامه نگار يا خبرنگار درباره اتفاقات و ماجراهايى كه رخ مى دهد مطلب مى نويسد. او وجدان بيدار جامعه است. او تلاش مى كند كه ما نادان از دنيا نرويم. او انسان بزرگى است كه خيلى كارش درست است...»
اصولاً مجله ها به چند دسته تقسيم مى شن؛ مجلات سينمايى، ورزشى، روشنفكرى، زرد و خانوادگى.

مجلات سينمايى
توى اين مجله ها از هر ۱۰ صفحه، ۹ صفحه به عكس بازيگرها و پوسترهاشون اختصاص داره. كلاً هر جا كم آوردين يه عكس از فلان بازيگر مى ذارين و زيرش خودتون يه امضاى الكى مى زنين و مى نويسين: تقديم به خوانندگان باصفاى مجله. حالا هرچى اين آقا يا خانوم بازيگر چشماش سبز و آبى باشه و موهاش زرد و قهوه اى بهتره.
بقيه صفحه ها هم يا يه مشت خبر درپيت از اينكه فلان كارگردان بعد از شونصد سال پشت دوربين رفته و فلان بازيگر بهش گفته شايد تو فيلمت بازى كنم مى ذارين يا اينكه درباره چند تا فيلم نقد مى نويسين. نقد نوشتن هم الكى و هركى هركى نيست. يا بايد دود چراغ خورده باشين كه بشينين نقد بنويسين يا بايد مثلاً روان شناسى چيزى باشين كه درباره وجوه خفن انگيزناك شخصيت اول ماجرا مطلب بنويسين. اصولاً خيلى هم مهم نيست كه تو عمرتون فيلم ديدين يا نه. اول يه ذره درباره گذشته آقاى كارگردان مى نويسين، بعدش مى گين فيلمنامه ضعيفه، آخرش هم مى نويسين كه بهتره فيلم يه تدوين مجدد بشه! تازه يادتون نره از كلمه هاى «معركه» و «شاهكار» و «كولاك» استفاده كنين.
بد نيست بعضى وقت ها هم دو سه تا از اين منتقدها و كارگردان هاى قديمى رو يه جا جمع كنين كه بزنن توى سر و كله همديگه. هم كلى به اعتبار مجله تون اضافه مى كنه و هم اينكه صفحات تون پر مى شه و آخرش همه مى گن به به عجب مجله وزينى!

مجلات ورزشى
روزنامه هاى ورزشى رو كه ديدين؟ همونا رو اگه جمع كنين و بذارين كنار همديگه و يه جلد هم بذارين روشون مى شن يه مجله ورزشى. همه ش هم يا در مورد قرارداد ۲۰۰ ميليونى فلان بازيكن مى نويسين و غر مى زنين كه چرا فقط قراردادها حرفه اى شده و باشگاه ها هنوز زمين اختصاصى ندارن، يا اينكه گير مى دين به رضا چلنگر كه تو تركيب تيم دست مى بره و نمى ذاره مبعلى بياد تو زمين. اگر هم خيلى خواستين باحال بازى دربيارين يه مقاله مى نويسين كه آقاى دايى تيم ملى رو ول كن ديگه بابا! دو سه افشاگرى هم بد نيس بذارين تو مجله، مثلا اينكه «بكن بائر مربى پرسپوليس مى شود» يا «مشاوران بيست و پنج هزار تومنى رئيس فدراسيون چه كسانى هستند؟». توى صفحه بندى و انتخاب عكس ها هم دقت داشته باشين كه از بدترين تركيب رنگ ممكن استفاده كنين، مثلا تيتر رو با نارنجى بزنين و زيرش روى زمينه بنفش با سبز فسفرى توضيح بدين. (خب وقتى دارين مجله رو رنگى چاپ مى كنين همه بايد بفهمن ديگه! پول تون رو كه از تو جوب پيدا نكردين!)
به كشتى هم گير بدين بد نيس، چون هميشه سر انتخاب اعضاى تيم ملى كشتى دعواس به خاطر همين هيچ وقت بدون سوژه نمى مونين.

مجلات روشنفكرى:
اصلاً اين مجله ها يه جور خوف انگيزى ان! بايد يه اسم عجيب و غريب انتخاب كنين مثلاً يا بايد بزنين تو خط اسم هاى شاهنامه و اون قديم نديما يا اينكه هرچى اسم تكرارى هست يه «نو» آخرش بچسبونين مثل «ايران جمعه نو». بعدش بايد بريد ارزون ترين و بى كيفيت ترين كاغذ ممكن رو پيدا كنين و روش با ريزترين خطى كه مى شه نامه  اوليور تويست به چارلز ديكنز رو چاپ كنين. تازه بامزه ترين قسمت اين جور مجله ها جوابيه هاشه. يعنى اول مى رين يكى رو كه مى دونين به همه بد و بيراه مى گه پيدا مى كنين و بهش مى گين يه نقد درباره فلان كتاب بنويسه بعد كه مطلبشو چاپ كردين مى شينين پشت ميزتون و چايى تونو مى خورين چون تا يه سال ديگه مطالب مجله تون حاضره! آخه نويسنده اون كتابه كه ساكت نمى شينه، جواب اين نقد رو مى ده بعدش دوباره اون آقاى اولى جواب جوابيه نويسنده رو مى ده و همين طورى تا آخر ادامه پيدا مى كنه. تازه اين وسط ممكنه يه سرى آدم باحال هم پيدا بشن كه بيان به هر دوتاى اينها گير بدن! خلاصه يه بساطى مى شه ديدنى!
اين وسط هم اگه خواستين مى تونين هرچى دم دست تون رسيد چاپ كنين چون اين مجله ها رو كسى نمى خونه اونايى هم كه مى خونن چيزى ازش سردرنمى آرن.
228294.jpg
مجلات زرد:
تجربه ثابت كرده بهترين و جذاب ترين نوع نشريات همين نشريات زرده. از بس جذاب هستن كه اگه مثلاً شماره دو سال پيش شون رو هم با شماره ديروزشون مقايسه كنين مى بينين هيچ فرقى با هم ندارن.
مطلب تهيه كردن براى اين مجله ها هيچ كارى نداره، چون اصولاً نيازى به نوشتن مطلب نيس و فقط كافيه كه يه قيچى و چسب داشته باشين و هر مطلب باحالى تو هر مجله اى ديدين سريع ببرين و بچسبونين تو مجله تون. اما روى تيترهاى صفحه اول تون خيلى دقت كنين؛ هر يه شماره در ميون يادتون باشه درباره «كاهش خدمت سربازى» يه تيتر بذارين. چند تا تيتر هم تو مايه هاى «باند كركس هاى بدبو متلاشى شد» و «الف. ب. ج. افشا مى كند» و «بازيگر معروف تصادف كرد» كنارش بذارين. هيچ دليلى هم نداره كه توى مجله اثرى از مطلبى درباره اين تيترها باشه. تازه تا مى تونين هم خالى ببندين و بگين اين بازيگر با اون يكى بازيگره عروسى كرده. اولاً كه كسى بهتون گير نمى ده كه اصلاً اين حرف ها راسته يا دروغ تازه اگه هم گير دادن شماره بعد يه تكذيبيه  كوچولو گوشه  صفحه آخر مى زنين كه ببخشيد، اشتباه چاپى بود!

مجلات خانوادگى:
فرق زيادى با مجلات زرد نداره فقط روى جلد مجله تون حتماً بايد عكس يه نى نى بذارين كه مادرها دل شون قيلى ويلى بره و مجله رو بخرن. بعدش توى مجله همه ش بايد از اين داستان آبكى ها چاپ كنين كه يه زنه داره از زندگيش مى گه و اينكه شوهرش شبا دير مى اومده خونه و با آدماى مشكوك مى گشته و بعد يه مدت معتاد شده. يادتون باشه كه همه ش بايد به خواننده ها پند و اندرز بديد كه زندگى چقدر شيرين است و اينقدر با هم دعوا نكنين و اين حرفا.
هر دفعه هم بريد سراغ يه بازيگر يا بازيكنى و با همسرش مصاحبه كنين و بپرسين تو خونه ظرفا رو مى شوره يا نه. الگوى خياطى هم كه جزء جدانشدنى اين مجله هاس. آموزش آشپزى و گل چينى و گوبلن دوزى و اين جور چيزا هم فراموش نشه. بيست صفحه آخر هم تا تونستين جدول و سرگرمى چاپ كنين، عين صفحه آخر ايران كودك. مثلاً هويج را به خرگوش برسان يا خرگوش را به هويج. طالع بينى و اسرار فال قهوه هم فراموش نشه كه نصف تيراژ مجله براى همين بخشه، فقط توى طالع بينى يادتون باشه كه براى همه ماه هاى سال بنويسين كه با كار و تلاش به خواسته ات مى رسى يا خبر خوبى خواهى شنيد كه زندگى ات را زير و رو مى كند!
***
حالا اگر دوست دارید برید و یه مجله راه بندازید البته ازمنصور ما هم کمک بخواید چون این داش منصورما اخر روزنامه نگاریه .........( یه چیزی بگم خوب می دونم پرسیدن نداره خوب می گم ...من یکی از ارزوهام این بوده که خبرنگار بشم ولی حیف که نشد بشم ولی من همیشه این داش منصوررو تشویق میکنم که برو دنبال روزنامه نگاری یادم میاد اون زمانا باابجی فاطمه و داداش جوادکه  روی پل ادامس می فروختیم وقتی توی کوچه پس کوچه ها این خبرنگاررا رومی دیدم قند تو دلم اب می شد همیشه فاطمه وجواد می گفتن تومیتوانی تااینکه احمدی نژاد اومده این سخن ارزش مند خواهر وبرادر منو تقلید کردوهمجا گفتن ما میتوانیم ولی دست تقدیر بود که منو به اینجا ها کشوند ونه خبرنگار شدیم نه .... ولی داش منصور تومی شی اگر شدی دست ما رو هم بگیر چون انرژی هسته حق مسلم ماست .)
ولی خودمونیمو هیچ مجله ای  مثل چلچراغ و علم الکترونیک  هیچ روزنامه ای هم مثل جام جم البته روزهای یکشنبش فقط بخش کلیکش نمیشه .
به امید روزی که داش منصور یه روزنامه نگار حرفه ای بشه دومیشو بلندتر بفرست .
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت توسط لیلا خانم | |

نشسته بودم فکر می کردم . نمی دونم بگم به چی ؟

شاید به همه چی . فکرای جورواجور . به گذشته . به همه ی پلایی که خراب کردم . شایدم یه خورده حسرت......

 به الان . به حالایی که یه جورایی پوچه . بدون هیچ قاعده .

 به آینده ......

می دونید؟! نمی تونم با همه ی اون چیزایی که تو دلمه، نوک زبونمه ، جمله بسازم ......

زندگی من :هدف - خدا- دنیا - گناه--قلب پاک - پرواز

زندگی من : حباب های خیالی - نادانی-تکرار مکررات-یادآوری خاطرات

زندگی من :اطرافیانم - خودخواهی - حماقت - سردرگمی

زندگی من: تبعیض-لجن- عدالت-درد-تنهایی -بی ارزشی

زندگی من :نگرانی -رضایت- ناشکری-کوری- کری

زندگی من : ناتوانی - تقاص- گناه نکرده -گناهکار- مجازات

زندگی من:عشق!!!!!!!- دوست داشتن- تقدیر-گذشتن -  شکستن

زندگی  من: اشک-سحر- بارون -شب یلدا-  خودم و خودم و خودم

زندگی من : فراموشی -ندامت- حسرت- خجالت- دیوونگی

زندگی من :زازک 2 سال پیش -  فاصله - حق- کدوم حق؟

زندگی من : دوستای خمارتراز خودم-وابستگی -مهربونی - سرنوشت

زندگی من :غروب- ته زندگی-تابوت- قبر - فشارش قبر- شیون -خداحافظی

زندگی : خاطرات -زیبایی -خوبی - ماندگاری ..................................

 

ببخشید که زبونم می گیره . نمی تونم مثل بچه ی آدم حرفمو بزنم . دنبال یه چیزی می گردم . یکی یا چیزی مثل روشنایی که بتونه  مثلا فانوس باشه برام. نمی خوام و نمی تونم ادبی بنویسم . ولی همین جوری ، دست و پا شکسته دلم می خواد بگم .هی نرم . الکی راه نیفتم که تهش به بن بست برسم . روزمرگیو دوس ندارم .پریشونیو دوس ندارم .دلم نمی خواد هی برگردم به عقب ، دلم بلرزه ، بترسم .

بعدش بگم نه . بیا جلو . دروغکی بگم زندگی قشنگه . بخند دختر . بعد تا میام قشنگیشو ببینم بازم بترسم که مبادا آنی باشه  . مبادا پشت این قشنگی یه سیاهیه خیلی بزرگ باشه .......

ته ته همه ی این فکرا ، یا شایدم این اندیشه های باطل خجالت می کشم . شاید نتونستم ، نخواستم آدمی باشم که خدا برام همون فانوسه باشه . همون هوای تازه.

شاید هنوز باورش نکردم............

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin