تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















ماها همیشه از جامعه و شرایط بد می نالیم اما هیج وقت فکر نمی کنیم که هر کدوممون برای بهتر شدن این اوضاع چه کار میکنیم؟ سعی داریم که هر روز بهتر از دیروز بشیم؟ سعی داریم خیلی کارها رو که بدیهیه  خوبه انجام بدیم یا پشت گوش میندازیم و ندیده می گیریم و به روی مبارک هم نمی آریم؟!

چند تا مثال براتون میزنم ،برخوردهای شاید به ظاهر ساده ای که همین چند وقت دور و برم اتفاق افتادن و جدی آزارم دادن!

ـ یکی از بچه ها داشت یه کتاب میخوند و تند تند توش خط و دایره میکشید...دیدم کتاب خوبیه ازش پرسیدم: چند گرفتیش؟ گفت :مال کتابخونس!!! در حالی که چشام ۷۳۶۷۳۶ تا شده بود گفتم :بعد تو توش خط میکشی؟! گفت : آره بابا ،همیشه میکشم!!همه میکشن!!!
یعنی واقعا مهم نیست که کسه دیگه هم میخواد از این کتاب استفاده کنه؟!!

- دیروزظهر بعداز اینکه از سرکار تعطیل شدم باید خودمو زودی به کلاسم می رسوندم همینکه خیلی تند تند داشتم می رفتم که یکدفه یکی از دوستامو دیدم اونم با من هم مسیر بود خلاصه سوار تاکسی شدیم بعد ازاینکه از  تاکسی پیاده شدیم باید از خیابون رد میشدیم و چراغ قرمز بود..من ایستادم...گفت: چرا نمیای؟ گفتم: خب چراغ قرمزه. یه کم نگام کرد بعد گفت :آخی !! میترسی؟؟بیا رد شیم بابا من مراقبتم،نترس‌!!!!!

- با انواع ترفند ها اعم از تبلیغ های tv و بیل بورد ، جدی و طنزش ، گفتن آفا ساعت ۲۱ رو نکین فراموش!! باز هر روز صبح و ظهر و عصر کلی آشغال تو خیابوناس!!

و هزار و یک مثال دیگه که میدونم واسه همتون پیش اومده‌ ...

اگه ادعامون اینکه کسی بهمون احترم نمیگذاره تو رو خدا بیاین حداقل خودمون به خودمون احترام بگذاریم و اینقدرخودخواه نباشیم   ... تک تک مون سعی کنیم هر روز صبح آدم بهتری باشیم حتی با انجام دادن خیلی کارهای به ظاهر کوچیک و ساده! 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط لیلا خانم | |

همیشه حسرت گل های آفتابگردون رو می خورد . به اونها نگاه می کرد و باخودش می گفت :چرا من باید یه نهال سیب باشم ؟ دلش میخواست وسط گل ها باشه تا مثل اونها قشنگ و جذاب باشه . اون قدر حرص خورد کرد تا این که رشدی نکرد و خشک شد واز ریشه در آورنش . حالا به ارزوش رسیده بود . وسط گل هابود اما نه اونجوری که دلس می خواست . با یه کلاه پاره و شالی کهنه .... مترسکی که باید مواظب گل ها باشه ..........!

اینو نوشتم برای اون کسای که همیشه از زندگیشون ناراضین همیشه به داشته هاتون راضی باشید ولی این دلیلی نباشه برااینکه برای پیشرف تلاش نکنین یعنی درعین تلاش برای پیشرفت از زندگی تون راضی باشین من خودم که همیشه سعی می کنم که اینجوری باشم به پیشرفت دیگران حسادت نمی کنم .

یه بزرگی میگه :

همیشه به کسای که بالاتر از خودتونن نگاه نکنید و حسرت بخوری همیشه به کسای که از شما پاین ترن نگاه کنید و از زندگیتون لذت ببرید .

قصد نصیحت کردن رو نداشتم چون خودم ازاون آدمایی هستم که اصلا از نصیحت کردن خوشم نمیاد ولی وقتی متن نهال سیب رو می نوشتم حیفم اومد اینا رو تو ادامش ننویسم .

البته امیدوارم که اناهیتای عزیزم که تا دقایق دیگه میر سه بیادو اینو بخونه .....آنا می دونم هم تو وهم من روز سختی رو گذروندیم خیلی سخت .

 فی امان الله

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت توسط لیلا خانم | |

        قیصر امین پور ( استاد زبان عشق )        
 
 

 

 

هرچند سرد و زرد

فصل خوشی برای سغر برگزیده ای

اصلا

پاییزرا برای سفر آ فریده اند

 

دل ناگران مباش

سفر خوش

وقتی که نیستی

 اینجا هوای پنجره را داریم بیدارمی نشینیم

تا فطرت خدا

درزیر پای رهگذران پیاده رو

برروی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 

وقتی که نیستی

ما قول می دهیم

درحجره های تنگ قوافی لبخند خویش را نفروشیم

دل ناگران مباش

 سفر خوش

دل ناگران مباش ....

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت توسط لیلا خانم | |

دیشب یکی ازدوستام یه میلی برام فرستاد که برای من جالب بود گفتم بذارم اینجا شما هم بخونید شاید برای شما هم جالب باشه .

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin