ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم سلام زا دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! "من می ترسم پس هستم"! اینچنین می گذرد روز و روزگار من... من روز را دوست دارم ولی از رورگار می ترسم. روز برفی من از ساعت ۷ صبح تا ۵ بعداظهر .............. ساعت ۷امروز صبح پارک سرکوچمون ۸صبح به سمت شرکت ماشین مهندس حکمت که امروز ماشینش بود ولی خودش نبود نمی دونم توی ماشین یخ زده که نیمده بود سرکار این سوال برای همه بود که ماشینش اینجا چکار میکنه ........ ساعت ۱بعداظهردویدن ادمایی که به هرنحوی می خواستن زودتر به خونه هاشون برسن مچ گرفتن محسن دم باجه تلفن چه حالی داشت ...... منتظر بودن مردم برای ماشین اینم اقاسامان که با اون تریپ هنریش با استاد شکیباو محسن خفن مشغول ادم برفی درست کردن هستن اینم اخرین عکس از امروز که خیلی روز قشنگی بود ای کاش بازم می شد عکس بگیرم ولی چه کنم که نه دوربین دارم نه عکس گرفتن بلدم این عکسارو هم با موبایل ضاغارتم گرفتم اگر بد شده به بزرگی خودتون ببخشید . میدونی چرا بین ۵ انگشت دست فاصلهست؟ چون یه روز یکی پیدا میشه که این فاصله رو پر میکنه…
این انگشتای حیرون رو میگم…
به ماه گذشته که نگاه میکنم، پر بوده از تنش اطرافیان و نقش خاص من، دلداری دادن، مشورت کردن، خبر از این به اون رسوندن و تو اوج جوونی، ریش سفید بازی درآوردن…کمتر به کارای خودم رسیدم. حالا جز نیمه شب نوشتن و نوشتن مدام، کاری برای خودم نکردم انگار. گمونم زیاد از این انگشتا کار کشیدم…
نمیگم با من قهرن، دلشون اینجا نیست. اونا حسابی هوایی شدن. هر شب با کیبرد آشتیشون میدم و روانهی دنیای نانوشتههاشون میکنم…
عاشق شدن برای من و این انگشتا نائی باقی نذاشته انگار. انگشتا دیگه از مغز فرمون نمیگیرن! عاشقن خب. میگی چیکارشون کنم؟ میخوان با تکتک کلماتی که تند و تند تایپ میکنن، فاصلهها رو از بین ببرن و عرض اندام کنن. از وقتی که یخ کرده بودن و انگشتای غریبهای گرمشون کرد، از همون لحظهها، دیگه از مغزم فرمون نمیبرن…از موقعیکه، انگشتای یه غریبه، رو پوست دستم طرحهای نامفهوم کشید، دستامم یاغی شدن…حتی از اون لحظهای که، بوسههای یه غریبه به سرانگشتام نشست، اونام طغیانگری و نافرمانی پیشه کردن. کلمهها رو برهنه و بی لفافه، روی کاغذ مجازی طرح میزنن و شرم چشمای ملتمس رو، به هیچ میشمرن …چشمها بعد از خوندن این کلمات، که دستپخت دستای عاشق پیشهمه، خجل و سربه زیر، ازم میخوان که خط بزنم و پارهشون کنم. انگشتا ولی، میخوان طوری فریاد بزنن که به گوش دنیا برسه! تو جدال نابرابری که بینشون راه افتاده، بازنده منم. و محجوب ترین و پاکترین عضوی که تو وجودم عاشقیت میکنه، قلبمه انگار…
نگام کن، ازش بپرس…اون منکر قضیه میشه!
یه روزی این دستای بی پروا رو هم، رام میکنم دوباره. اما قول نمیدم بعد از اومدن تو به زندگیم، غیغاژی رفتن جملههای گلایهها، رسوای دو جهانم نکرده باشه!
…..
عشقی که با پختگی همراه میشه، شکوه و عظمتش بیانتهاست، فقط بهم بگو، ناپختگی کلمات رو چه کنم…!
| Design By : Night Skin |


