تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم.
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم.
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم.
عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم.
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم.
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم.
من می ترسم پس هستم.
این چنین می گذرد روز و روزگار من.
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
(حسین پناهی )

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

افتاده ام توي تله ي يك جمله: كه چي؟

اين چن وقته هر كاري كه مي خوام بكنم اين ويروس مي پره جلو و مي پرسه كه چي؟

اين ويروس بي همه چيز وقت و بي وقت هم حاليش نمي شه. از كتاب خونه گرفته تا سر سفره، از وقت خواب گرفته تا وبلاگ نويسي گير داده! ديگه آروم آروم اين مخ من داره هنگ مي كنه.

(فكر هاي بدبد نكنيد ها اين متن اصلا مقدمه اي براي تعطيلي وبلاگم نيست!)

ياس فلسفي مي دونيد چيه. يه جور خوره است كه دكتر ها مي گن اگه زود درمان نشه مي زنه به سوفستاييت و پوچي و نهيليست و اين جور حرف ها.

راستي بين شماها كسي الرحمن بلده!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

واما نمايشگاه امسال .......

وقتي بروبكس نسيم انديشه بهم گفتن مي خواهيم بريم نمايشگاه نمي دونم با اينكه هم به خانه داستانيا و هم به خانم موسوي و به گروه سایه  قول داده بودم كه باهاشون مي رم نمايشگاه بازم به اینا گفتم باشه میام  ......اخه يكي نيست به اين بشر بگه بابا يه تصميم درست درمون براي خودت بگير بفهمن باكي مي خواي بري ......

خلاصه با نسيم انديشه راهي نمايشگاه شديم ....

سوار بر اتوبوس به سمت  نمایشگاه به راه افتادم. با رسیدن به ایستگاه شهید بهشتی یک خانومی دربلند گفت که مسافران عزیز جهت بازدید از نمایشگاه کتاب تهرون تشریفتون رو ببرید پایین!(البته فکر نکنید از قم تا تهران با مترو رفته بودیم - این صدا صدایی نبود جز صدای خانم اکبری )  یی هو انگار کل اتوبوس رو خالی کردن تو ایستگاه شهید بهشتی! بعد از پیاده شدن و رفتن به سمت درب چند جوان بیکار در حال پخش نقشه راهنمای نمایشگاه بصورت رایگان در بین عزیزان بودن! یکی هم زورکی به من دادن! ( هي گفتم نمي خوام ولي گفتن بي خود بايد بخواي ) من هم به سبک ایرونی ها تشکری کردم و در اولین فرصت نقشه رو به سطل زباله عودت دادم!!! از پله ها که پایین  اومدیم درست در خود مصلی و نمایشگاه بودیم! خدا رو شکر این یکی کارشون رو حساب و کتاب بوده!

خلاصه که با رسیدن به محل سوله های تاریک بیخیال بازید شروع شد رفتیم تا رسیدیم به قسمت (احتمالا) نمازخانه اصلی مصلی که همه ناشران داخلی رو چپونده بودن تو این قسمت! ما هم داخل گود شدیم!

هوا که حسابی گرم بود و سیستمهای تهویه هوای سالن هم کار نمی کرد! همه در حال باد زدن خودشون بودن! ما هم یک برشور تبلیغاتی اختیار کردیم و شروع کردیم به گشت و گذار همراه با باد زدن خودمون! اولین چیزی که خیلی به چشم می اومد بی نظمی حاکم در نحوه ارائه عناوین کتابها و ناشران بود! مثلا در یک غرفه آثار گابریل مارکز عرضه میشد و در کنار آن غرفه ای بود که اشپزي و گلدوزي .... رو عرضه میکرد! و یا در غرفه ای آثار مذهبی ارائه میگشت و غرفه کناری آن کتابهایی در زمینه آموزش آلات موسیقی عرضه میکرد! خلاصه شیر تو شیری بود که بیاهو ببین!

در بازدیدم از غرفه ها، بارها حواسم به سمت سقف سالن جلب شد و با وجود زیبایی ها و تنوع طرح و رنگ بکار رفته در آن دلم میخواست که ساعتها بر روی زمین دراز کشیده و به مشاهده این اثر زیبا و هنرمندانه بپردازم. گچ بری های بکار رفته در مصلی به حدی چشم نواز هستند که انسان ناخود آگاه تمام حواسش به سوی آنها جلب میشود. از این بابت دیشب گردن درد شدیدی گرفتم و همچنین به هنگام مشاهده سقف چند مرتبه نزدیک بود که با چند اقاي محترم شاخ به شاخ بشم . (تصادف کنم!) خلاصه خدا به خیر گذروند! راستی یک سوال هم برام پیش اومد که تا حدودی میشه گفت سوال دینی و احکام هست، پس حاج آقا مسئلتون!

سوالم اینه که در جایی که قراره مردم به راز و نیاز با خداشون بپردازن و قراره که فارق از ظواهر دنیوی به راز و نیاز بپردازن آیا این همه جمال و جبروت که در طراحی سقف مصلی بکار رفته باعث نمیشه که خدای نکرده، حواس عبادت کنندگان پرت بشه؟ بلاخره همه ما که در درجه بالای تقوا قرار نداریم! خلاصه تا جایی که بنده سراغ دارم اسلام دیدن ساده زیستی است و بیشتر تازه مسلمانان در اروپا و غرب بخاطر همین ساده زیستی است که به این دین اسلام مشرف میشوند. کسانی که از ظواهر دنیوی به ستوه آمده اند. به نظر من هر چیزی مکانی داره و هر کاری جایی! میشود از همین هنر فاخر ایرانی در مکانهایی چون ساختمان موزه ها، سالنهای نمایش، تالارهای مجلل و منزل ما ... استفاده نمود.

و اما این مصلی پس کی آماده میشود؟

از زماني كه ياد دارم هرموقعه از اين خيابون رد مي شدم و مصلا رو مي ديدم بابا ميگفت اينجا يه روزي مصلا ي بزرگي مي شه هنوز كه هنوزه دارن مي سازن يا شايدم همش مي سازن خراب مي كنن .

به قول سعید بذرافشان  ........... حتما قمیه از اینکه هی بسازه و هی خراب کنه لذت می بره .

پس به انتظار خواهیم ایستاد تا زیر پایمان علف سبز شود!!!

خلاصه اينكه روز خوبي بود ولي اي كاش يه عالمه پول داشتم و مي تونستم حسابي كتاب مي خريدم ولي چه كنم كه بيچاره تراز هرسال بودم .

با يه مشت ادم هم راهي شده بودم كه خودشونم اه در بساط نداشتن .در كل خيلي بي خود بود ولي همين قدري كه با دوستان بوديم خيلي خوش گذشت .

در كل از نسيم انديشه ايها تشكرميكنم ومي گم دست شما درد نكنه چرا زحمت كشيديد حالا كه ..........

واي دقيقا الان يك ربع مي گذره دارم به بقيه اين شعر فكر ميكنم ولي يادم نمياد چي بود به قول اون دوستي كه اصلا اسمشم نپرسيدم چي بود ( تو اتوبوس باهاش اشنا شدم ) شاعر بامزه اي بود . مي گفت : تو ذهن اشفته اي داري كه نمي توني دوبيت شعر حفظ كني الان دقيقا به حرفش رسيدم حيف كه اينجا نيست بهش بگم بابا اون چيزايي هم كه يادم بوده از يادم رفته

اي بابا – اي روزگار

به امید فردایی بهتر برای جوانان ایران زمین.

یا حق.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

مزرعه ی زردی گندم زار … مترسک می دانست تا او باشد
کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد… فردایش مترسک خود را کشته بود
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود ..

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin