تبليغاتX
ّچشمک های یواشکی ّ


ّچشمک های یواشکی ّ

خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی





















 

 

سلام

دکتر جان خیلی سعی کردم که چه مطلبی برای سالگردت توی بلاگم بذارم ولی هیچ چیزی یادم نبود خیلی باهات حرف دارم که بازم جای صحبتم اینجا نیست .

بالای میزم رو که نگاه می کنم یه پوستری که خیلی دوستش دارم قرار داره همون شعر معروفتم روش نوشته شده ......

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو

یکریز و پی درپی

دم خویش را برگلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ........

دیگه هیچی ندارم بگم .فقط اینکه استاد  روحت شاد باد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

سخت است پیدا کردن دوستی که با روحت سازگار باشد. البته خودم به شخصه خیلی زود با اطرافیانم دوست می شوم و می توانیم راحت با هم حرف بزنیم. به دوستی های جنس مخالف فعلا کاری ندارم. بحثی کاملا جداست. ولی بعضی ها  چقدر می توانستند در سرنوشتمان موثر باشند. خودم...بیشتر وقتی را که خدا به من داده در خیابان و کلاس و کتابخانه و محل کارو  و...این جور جاها گذشته. خیلی کم در خانه بوده ام. و بیشتر اوقاتم را هم با دوستانم بودم. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم که در انتخاب دوست موفق بوده ام. ولی... ولی...


برای چند ماه از زندگیم چقدر پشیمانم. از محیطی به محیطی دیگر وارد شدم. جایی که اغلب برای مادر بزرگها و پدر بزرگها اسمش...است. .....نمی گویم دوست بدی داشتم ولی سخت است با کسی بودن که فقط از خانه و اتفاقات آن برایت تعریف کند. فقط فلان کار و فلان خریدش را به رخت بکشد. فلان دوستی و رابطه اش را با فلان پسر تعریف کند. از طرفی هم وقتی حرفی از معنویات بزنی با تو همراه شود. شخصیت طرف را ندانی چگونه است. محافظه کار باشد. حسادت داشته باشد. دروغ را هم مثل آب خوردن سر بکشد. از گفتن حقایق سر باز بزند. نمی دانم من چطور چند ماه با چنین کسی روزم را شب می کردم. شاید کسی پیدا شود که با چنین اخلاقی سازگار باشد ولی واقعا برایم سخت بود. از همان اول می دانستم که نباید ادامه دهم. ولی نمیشد. مگر می شد امروز که رفتی محل نگذاری و تمامش کنی؟ کمتر می کردم رابطه را ولی با سماجت او پررنگ تر از قبل می شد.


از خدا کمک خواستم. طوری که نه او و نه من در عذاب دوری هم باشیم. خودش کمکم کرد و حالا از جهمنی که داخلش می سوختم و آزارم می داد بیرون آمده ام. برای بعضی ها باید گفت: «دوری و دوستی. سلامی و خداحافظ. همین!». از بعضی کارهایم عقب مانده ام و حالا شب و روز برای جبرانش تلاش می کنم. می دانم دیر نیست و اتفاق خاصی خدا رو شکر نیفتاده؛ ولی خوب تجربه ای بود. این که بدانم دختری نیستم که بتوانم کارهای دیگر را به  کارم ترجیح دهم. تعادل داشتن را سرلوحه قرار داده ام.

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

نادر ابراهيمي داستان‌نويس معاصر ايران بعد از ظهر امروز پنج‌شنبه در سن 73 سالگي بر اثر بيماري درگذشت. 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

 

مارا این گمان نبود که بعداز او بمانیم

اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بی زمین

 

tadfin01

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا خانم | |

تيپش اين روزها حسابي تغيير كرده بود ... ديگه از اون مانتوهاي رنگارنگ و قشنگ ، كفشهاي واكس زده و شيك و صورت آرايش كرده خبري نبود . وقتي تو خيابون راه مي رفت دختري را ميديدي كه با بار سنگين كوله پشتيش و اون شونه قوز كرده و كفشهاي كثيف و مانتوي بلند و گشاد و مقنعه كهنه و قدمي بيشتر شبيه به گوژپشت نتردام بود تا يه دختر بيست و چند ساله زيبا .

ديگه از اون خنده هاي بلند و موبايلي كه هي دم به دم زنگ مي خورد و جوكهاي بامزه و بي مزه از توش مي ريخت بيرون خبر نبود !. خودش لبخند تلخي مي زد و مي گفت : ديگه هيچكي دوستم نداره ! از ديوار صدا در مياد ولي از موبايل من نه ! آخه كي با من كار داره ؟

حالا با همون كوله پشتي بزرگ و مانتوي گشاد روبروم ايستاده بود ... درست جلوي در خونه . سلامي انداخت و گفت : اومدم يه سر به كتابخونت بزنم . با خنده گفتم يعني باخودم كار نداري؟ گفت : ا....ي ميشه گفت .

حدود دودقيقه بعد جلوي مانيتور كامپيوتر نشسته بود و زل زده بود به صفحه وبلاگ كه باز بود و داشتم مطالبم را مي نوشتم . نمي دونم به خاطر مانيتور چشمهاش قرمز شده بود يا تو اون دو دقيقه اي كه من رفته بودم براش آب خنك بيارم به خاطر آهنگ غم انگيزی که گذاشته بودم  ! بغضش تركيده بود نگاهي به اتاق شلوغ پلوغم انداخت و بعد هم ....

- اين چرت و پرت ها چيه؟

- نمي دونم خودم بهش ميگم اتاق خالي ! هرچي مي خوام مي نويسم .

- هر چي به جز عشق ؟!

- نمي دونم شايد هر چيزي  به جز عشق!

- خوبه !

- مي خوام يه سوژه بهت بدم

- چي ؟

- يه عينك آفتابي !  مي خوام تجربه كني كه يه عينك آفتابي چطوري مي تونه زندگيت را از اين روبه اون رو كنه !

- همين !

- همين !

- باشه عينك آفتابي خيلي خوبه من بعد از سالها كه عينك آفتابي نمي زدم امسال بالاخره خريدم ....

پريد وسط حرفم و گفت :

- نشد بايد مثل من شي

- چه جوري ؟ دختر تو آينه يه نگاه به خودت انداختي ؟ شدي مثل گوژپشت نتردام ! اين كوله به اين بزرگي را هي با خودت اينور و اونور مي بري چكار ؟ آره بايد مثل تو شم . تو تابستون چكمه بپوشم ، يه كوله پشتي بندازم رو پشتم و با يه مانتوي بلند سياه و مقنعه مشكي بلند و كهنه و صورتي كه .... حداقل اين ابروهاي پاچه بزي را بردار ! داري واسه كي عزاداري مي كني ؟ واسه يه احمق كه قدر بودن با تو رو ندونست و رفت به درك ؟

- به درك ؟

با عصبانيت داد زدم :

- آره به درك اسفل و السافلين !

- مي خواي چيزي بنويسي يا نه ؟

- نمي دونم ... نگفتي تا كي بايد تو انفرادي بموني ؟

- تا طلوع يه عشق تازه !

- خوبه حداقل به فلسفه فراموشي عشق با طلوع يه عشق تازه اعتقاد داري ! حالا فلسفه عينك آفتابي چيه ؟

- تا يه مدت فكر مي كردم همه مردم دارن منو نگاه مي كنن مردها بهم متلك مينداختن ،‌زنها با دست نشونم ميدادن ! بچه مدرسه اي ها مسخره ام مي كردن يه نفر هم تمام مدت افتاده بود دنبالم هرجا مي رفتم تعقيبم مي كرد اولش فكر مي كردم اونه ولي بعد ديدم همش توهمه .اصلا مردم به من نگاه نمی کردن ولی من دچار توهم شده بودم! كم كم مانتوهاي رنگي را گذاشتم كنار ، مقنعم هر روز بيشتر پايين مي اومد و كم كم داشت تا نوك دماغم ميومد پايين ! نمي خواستم كسي منو ببينه نمي خواستم منو با اين قيافه زار ببينه تا اينكه اين عينك آفتابي را ديدم .

عيك آفتابي را روبروي صورتم گرفت تا مدلش را ببينم ...

- از اين گنده تر نبود ؟

- نه !

- حالا كه چي ؟

- مي خوام خودت بفهمي چرا اين عينك آفتابي تنها وسيله ضروري براي از خونه بيرون اومدنمه .

- و اون كوله پشتي ....

- پر از كتابه . بيا ببين

كوله پشتي پر از كتاب هاي شعر بود .

- چرا ؟

- نمي دونم بدون اين كتابها حداقل كتاب "بار هستي ميلان كوندرا" نمي تونم از در خونه بيام بيرون !

- كتاب خيلي خوبيه من فكر كنم 4 باري خوندمش ولي بعد به يكي هديه اش كردم كه براي هميشه ناپدید شد ( البته نمي دونم شايد براي هميشه )! يعني فكر مي كني به خاطر اون كتاب بود ؟

- حتما پي به ماهيت پليدت برده بوده !

اين را گفت و بلند بلند زد زير خنده . گفتم : چه عجب بالاخره ما شما را خندان مي ديديم !

از گفتگوي كوتاه آنروز ما گذشت و " او " با كتاب خرمگس نوشته ليليان وينيچ از خونه ما رفت .

... عينك آفتابي هنوز به چشمم بود و حواسم نبود كه هوا داره ابري ميشه ... هوا ابري و تاريك شد و من هنوز اون عينك آفتابي را به چشم داشتم . ديگه هيچي نميشد تو خيابون ديد تاريك تاريك شده بود و من با ميل عجيبي هنوز عينك را به چشم داشتم ياد " او " افتادم و عينك تارش حالا مي فهمم چي مي خواست بگه .

نازي ازم خواسته بود از عشق بنويسم و "او" خواسته بود برام از نفرت بگه . اين "او" نبود كه نمي خواست ديده بشه "او" مي خواست مردم را نبينه . سياهيهاي اطراف زندگيش و تمام كساني را كه نسبت به انها تنفر داشت نبينه . عينك آفتابي براي او نماد نفرت بود . همين !

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت توسط لیلا خانم | |


Design By : Night Skin