ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
مشکل دقیقا از اونجا شروع شد که..من به دنیا آمدم دقیقا بیست و هشتم ........اون موقع از این بابت بسیار متاسف بودم. اما دیگه نمیشد کاریش کرد. اومده بودم و چه پر سر و صدا. آخه هنوز بیرون نیومده چنان ضربه محکمی خورد پشتم که حالم جا اومد و برق از سه فازم پرید. انگار میخواست بگه "حم" اینجا از آویزون بازی و ناز و ترحم خبری نیست. اینجا کتکه، زوره ، حتی اگه صدات در نیاد هم باید کتک بخوری تا گریه ات رو همه بشنون . اگه گریه نکنی که معلوم نمیشه زنده ای . دلم واسه خودم سوخت وقتی فهمیدم باید مثه اینا زندگی کنم. دنبال یه لقمه نون صب تا شب - بعضی وقتا هم دوباره تا صب- یه کله بدوم. اون تو که بودم خیلی با حال بود. آخر چتر بودم. نه به کسی کار داشتم نه کسی بهم. ولی نه، خیلی ها بهم کار داشتن، بهم نه باهام، منتظر بودن بیام بیرون تا.. تا بهم بفهمونن، تا بهم یاد بدن، (افعالی که هیچ وقت نتونستم کامل انجام بدم)...بگذریم داشتم از اون کتکه میگفتم، البته خیلی مفید بود. رسما از اون موقع بود که فهمیدم تا آدما یه فصل کتک جانانه(در حد سن و سال و ابعادشون) نخورن نمیتونن عین آدم(!) چشاشونو واکنن. منم بعنوان یک موجود شبه آدم از اون موقع چشمام وا شد. یکم که دردم کم شد و گریم تموم، تونستم اطرافمو بهتر ببینم: اینجا هم باحاله ها، چقدر آدم بزرگ داره، چه صدا های عجیبی هم دارن، از همه مهمتر چه رنگای نازی. من قبل از این فقط سیاهی و سیاه میدیدم اما اینجا همه جور رنگی هست. چه وسایل خنده داری.. خدا میدونه با اینا چکار میکنن. خوش بحال خودم که نمی فهمم. مهم نیست اینم یه جورشه دیگه. فکر کنم خوش بگذره واقعا خوش میگذشت.. این آدم گنده ها با اون صدا ها و ادا اطوارای عجیبشون میخواستن یه ذره منو خوشحال کنن. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود هر از چندگاهی از حرکات و حرفای مضحکشون خندم میگرفت و اونا بیشتر از من ذوق میکردن. طفلکا ...................... برای من این بیست و سه سال گذشته سالهایی بودپراز حسرت .......... حسرت ازاینکه چرا کم یاد گرفتم ( از همه چیز ) و چرااز اونایی که یادگرفتم نتونستم به نحو احسن استفاده کنم ؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم که بتونم دل همه انسانها رو شاد کنم . من در این بیست و سه سال آدم خوبی نبودم وازجهات زیادی از خودم راضی نیستم چراش هم بماند برای خودم . بگذریم خدا راشاکرم که به من این موهبت را داد که بتونم به دوستام کمک کنم ودل کسی رو نشکنم ( اگر هم سهوا چیزی رو شکستم ببخشید .........) به هرحال تولدم مبارک البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم .همه چیز را آسان می گرفتم . از آنچه در عمر اولم بودم ابله ترمی شدم . فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم . اهمیت کمتری به بهداشت می دادم . به مسافرت بیشتر می رفتم . اب تمام دریاههارو توی چاه اشپزخونمون می ریختم و نمی ذاشتم کسی شنا کنه .بستنی بیشتر می خوردم واسفناج کمتر . مشکلات واقعی بیشتری داشتم ومشکلات واهی کمتری .من از آن آدمهایی بوده ام که بسیار محتاطانه زندگی کرده ام - ساعت به ساعت روز به روز . اوه ه ه . البته منم لحظات سرخوشی داشته ام . اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم . من هرگز جایی بدون یک دماسنج - یه شیشه داروی قرقره - یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات نمی رم .اگر عمر دوباره داشتم سبک تر سفر می کردم . اگر عمر دوباره داشتم وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم ووقت خزان دیرتر . به این لذت خاتمه می دادم . از مدرسه بیشتر جیم می شدم . گلوله های کاغذی بیشتر به معلم هایم پرتاب می کردم . کتابهای بیشتری می خریدم . خودکارهای زیادتری تمام می کردم .دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم . نقاشی های زیادتری می کشیدیم .طنزهای زیادتری می نوشتم . باادماهای بزرگتری دوست می شدم .بیشتر عاشق می شدم . به ماهیگیری بیشتری می رفتم پایکوبی ودست افشانی بیشتر می کردم وسوار چرخ وفلک بیشتر می شدم. پولهای پدرم روبیشتر خرج می کردم . بیشتر مامانمو دوست داشتم بیشتر به خواهرم زور می گفتم وبیشتر به برادرم التماس دعا ............ در روزگاری که تقریبا همگان وقت وعمرشان را وقت بررسی و خامت اوضاع می کنند من برپا می شدم وبه ستایش سهل و اسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید : شاید از خرد عاقل تراست . اگر عمر دوباره داشتم گل مینا از چمنزار بیشتر می چیدم از زنها بیشتر دفاع می کردم. اگر شما عمر دوباره داشتید چه کارا می کردید ؟ احمد شاملو - بندرانزلی /۱۸ اسفند ۱۳۲۹ در طول این یک سال فکر کنم یادآوری هیچ خاطره ای به اندازه خواندن فیلم نامه "آنی هال" پریشانم نکرده بود. یک چیزی سر دلم سنگینی می کند... خشمگینم دوباره...ناآرومم... انگار به کوچکترین بحث ها و خصوصی ترین جنبه های روابطشون آگاه بودم. چقدر هردوشون را می شناختم... چقدر رابطشون را می شناختم... فیلم نامه آنی هال، نشر نی


من درين گود ِ سياه و سرد و توفاني نظر با جُستوجوي ِ
گوهري دارم
تارک ِ زيباي ِ صبح ِ روشن ِ فرداي ِ خود را تا بدان گوهر
بيارايم.
مرغ ِ مسکين! زندهگي، بيگوهري اينگونه، نازيباست!
"یک رابطه، بنظرم، مثل یک کوسه اس، می دونی؟ یا باید مدام پیش بره، یا می میره...فکر می کنم اون چه روی دست ما مونده یک کوسه ی مرده اس..."
یکی به من بگه چه جوری می شه از شر اون کوسه مرده خلاص شد؟ برای همیشه... بوی تعفنش داره خفم می کنه...
از ص140 تا 143 اش* منو دیوونه کرد! لعنتی...امشب حوصله ندارم اصلا...راستش دل و دماغشو ندارم... وگرنه اون یک تیکه را اینجا حتما می نوشتم.
می گم امشب موسیقی فیلم پدرخوانده بدجوری فاز می ده...یادش بخیر تابستون گذشته توی اون سفری که با بچه ها رفته بودیم شب موقع خواب جایی رو نداشتیم شب هم مجبور شدیم یه جورایی توی خوابگاه یکی از بچه ها خودمونو قایم کنیم یکی اونجا ساعت ها اونو با سوت می زد. صداش از طبقه آخر میومد. کاش می شناختمش و بهش می گفتم اجراش فوق العاده بود.
| Design By : Night Skin |


