ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
این ترس فقط شامل فقدان آدمها نمیشه بلکه اگه یه ذره دقت کنم میبینم که تو مسائل خیلی کوچیک هم که به چشم نمیآد، ترسه هست. مثلاً مادامی که یه وسیله پیش پا افتاده رو دور و بر خودم میبینم اصلاً متوجه نیستم که چقدر برام ارزشداره ولی به محض اینکه یکی بیاد و ازش تعریف کنه و مثلاً پیشنهاد بده که اگه نمیخواهیاش بده به من، انگار همه هوش و حواسم جمع اون وسیله میشه و تازه متوجه میشم که عجب چیز بدرد بخوریه و دو دستی میچسبم بهش تا یه وقت از دستش ندم ... یه سایه چشم بود که یکی از دوستام بهم هدیه داده بود و من چون زیاد از سایه استفاده نمیکنم افتاده بود گوشه کمدم و فقط در حد یکی دو بار ازش زده بودم و خلاص. خواهر یه بار ازم قرضش گرفت و استفاده کرد و فرداش بهم زنگ زد و گفت عجب جنسی داره این، از کجا خریدی ؟ منم که انگار تازه دیده بودمش گفتم یکی از دوستام داده بهم. گفت اگه استفاده نمیکنی میدیش به من؟ منم که جوگیر بودم، گفتم چرا که نه؟ بیا! مال تو باشه. خانم و آقایی که شماها باشین در ازای این حاتم بخشیام ، بظاهر آروم بودم ولی یه دفعه یه آتیشی به جونم افتاد که بیا و ببین ... با خودم گفتم دیدی چه جیزی رو از دست دادی؟ بس که بیلیاقتی... حتماً یکی دیگه باید بیاد و بهت بفهمونه که عجب جنسی داشته ؟ خودت کور بودی؟ و بعد هم زنگ زدم به اون دوستم که دوست جونم میشه ازت بپرسم اون سایههه رو از کجا گرفته بودی و بازم ازش دارن و ... دردسرتون ندم تا یکی دیگه ازش تهیه نکردم، آروم نگرفتم. فکر میکنین سرنوشت دومی چی شد؟ هیچی همونجا بغل بقیه وسایلم افتاده روی میز و من فقط چند روز برخلاف عادت هر روزهام یه خروار ازش رو می مالیدم پشت چشمم این یه مثال خیلی ساده از این ترسه و فقط عنوانش کردم تا بگم چقدر می تونه سطحی باشه و به چشم نیاد ولی هست. ترس از دست دان آدما که دیگه نگو خیلی گستردهست. عواقب و دردسرهاش و وقتی به شکل یه نقص درمیآد بحدی مخرّبه که می تونه عملاً حق انتخاب رو ازت بگیره . چون در انتخابها حرف اول رو اون ترس میزنه و نه معیارهای ارزشی. من وارد یه رابطه دوزاری میشم فقط صرف این که می ترسم یارو رو از دست بدم، کاری رو انتخاب میکنم که اصلاً شناخت و تمایلی بهش ندارم و فقط چون رقیبی هست، و من می ترسم اون موقعیت رو از دست بدم، بعنوان یه شغل دائم اونو انتخاب میکنم. آدمای تکراری، بدردنخور و هزاران وسیله بیاستفاده رو دور و بر خودم جمع می کنم و نگه می دارم که فقط باشن . اگه خوب نگاه کنم برای خیلی از روابطم دلیل درست و درمونی برای شروعشون نداشتم و اکثراً رقیبی درکار بوده و من از ترس از دست دادن اون آدم رفتهام سراغش . خیلی از وسایلم رو نیازی بهشون ندارم ولی تا میخوام بدم بره، یه دفعه می گم حالا بذار باشه، شاید یه روزی بکار بیاد و اون روز هیچوقت نمیرسه ... شعري از مولانا به ياد "خانه اي روي آب" و به احترام احمد شاملو من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو / پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت / آمدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم / گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است ؟ / گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد / گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال / خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو ـ کلا همه چیز امن و امانه، این رو از زندگی دارم یاد میگیرم که برای امن و امان بودن زندگی هیچ استانداردی نزارم.تا زمانی که نفسی فرو میرود و بر می آید و ممد حیات است و مفرح ذات، باید فکر کرد که همه چیز امن و امانه...(ولی تو، در هر حال برام دعا کن لطفا) ـ طبق اون قانونی که استاد قمیشی فرمودند که ماهممون بازیگریم و از این قضایا...انسان در طول زندگیش نقشهای مختلفی رو می پذیره بعضی ها رو بالاجبار برخی رو بالانتخاب! از نقش بچه مدرسه ای گرفته که اجباریه و یا اینکه نا خواسته ببینی نقش مادری رو گرفتی. بعضیهاش دوست داشتنیه و دوست داری توشون بازی کنی و بعضیها رو ناخواسته می افتی توش ...الان تو یه چیزی مطمئنم که، گه ترین نقش یه زن، میتونه نقش معشوقه بودن باشه. این از اون نقشهایی که هر وقتی از توش اومدی بیرون باید به خودت افتخار کنی. تا بعد ... هرکه عاشق شد خدا را یافت و هرکه خدای را یافت خودرا فراموش کرد . خیلی خوشحال بودم از اینکه بعداز ۱۰ روزی که از تولدم می گذره هنوز اونا یادشون بود بیشتر از اینکه دوستای خوبی مثل اونا دارم . ولی بدجوری حالم گرفته بود به خاطر اینکه احسان رو بعد از نزدیک به ۴۰ روزی دوباره دیده بودم البته از دیدن احسان حالم گرفته نشد از این همه دروغ که توی این مدت شنیدم گرفته شده بود احسان اخلاقش خیلی فرق کرده بود اصلا یه ادم دیگه ای شده بود . برای این موضوع خیلی حرف دارم باشه واسه بعد ....... انقدر خوابم میاد که اصلانفهمیدم چی نوشتم ولی در کل اینو می خواستم بگم که همگیتونو دوست دارم به خاطر این مدت که هرکجا رفتم هرکی اومد تولدم کلی بهم هدیه دادن کلی کتاب بهم هدیه دادن و...... واز همگیتون تشکر می کنم به خاطر تمام محبت هایی که به من دارید و دراخر از خدا می خوام که هیچ وقت شما دوستای خوب رو از من نگیره .
و بعد هم به همون نتیجه اولیههه رسیدم که من با سایه چشم به اون شکل حال نمیکنم.

| Design By : Night Skin |


