ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
اگر بخوام دربارش بنویسم تاصبح بایدبگم ولی بهتراینکه خودت بری دکه روزنامه فروشی سراغشو بگیری انوقت می فهمی بچه های ما چه کردن... دستتون درد نکنه و خسته نباشید. امروز باران خیلی تند بارید ......... نمی دونم ساعت چند بود از شرکت زدم بیرون بدون اینکه اصلا به سوار شدن ماشین فکر کنم. اولش بارون کند بود ،صورتت رو نوازش می کرد و من گفتی دیوونه ها راه دراز خونه رو پیش گرفته بودم. گاهی انسان ها به تنهایی نیاز دارن تا فقط فکر کنن به این که دیوونه شدن چه قدر سخته و همه ما اون رو آسون می پنداریم. خیلی وقت ها آدم ها باید به خودشون پناه ببرن ،دستهاشون رو تا آخر داخل جیبشون فرو برن و اصلا به اینکه دست دیگری هم باشه تا دستات رو گرم کنه نیندیشن ؛مثل امروز من! امشب چنان در اعماق گذشته ها فرو رفته بودم که اصلا حواسم نبود بارون داره انقدر تند می شه که همه نایلون ،کیف یا هر چیز دیگه ای روی سرشون گرفتن و دارن دنبال سرپناهی می گردند.تا منتظر شن دم این اسپ از حرکت بایسته. به خونه که رسیدم شسته شده بودم هم تمام تنم و هم تمام شور و شعف همیشگی که در وجودم جاری بود. شب قشنگی بود . رسید گفت شب برمیگردم. گفتم نه بریم خونه کلی شام درست کردم همون غذایی که دوست داری (دلمه فلفل و بادمجان) با یک جور برانی من درآوردی. سالاد هم درست میکنم. سیب هم که عادت داری هر روز بخوری -گرفتهام. برای صبحانه هم عسل و نان سبوسدار و شیر و خامه. برای دو هفتهای که اینجا می مونی کلی خرید کردم برنامه ریختهام. همه چیز آماده است. نمی دونم چرا از این قالب خوشش میاد گفت بذار تاوقتی اینجام همین باشه خیلی پراکنده شد خودمم می دونم . هنوز دلشوره دارم که چی شده که برگشته

از دست طرف مقابل که دیوانه میشن صداشون بالا نمیره، فقط برای اینکه ثابت کرده باشن انسان بسیار با نزاکتی هستن.
وسط عصبانیت با وجودیکه ته دل دارن بهت فحش خواهر مادر میدن، باز لفظ قلم حرف میزنن، فقط برای اینکه بهت ثابت کنن تربیت خوبی دارن.
بعد آخرش یک ایمیل میفرستن که دیدی؟ دیدی باختی؟ من از تو بهتر و باادبترم؟
اون ایمیلشونه که منو کشته.
اضطراب داشتم . دلشوره لعنتی. دستپاچه بودم . میترسیدم ازش؟ اخه سه سالی می شد ندیده بودمش ..... فکر دیدارش به ترسم میندازه؟ این روزها هر کجاکه می رفتم هرکاری که می کردم فقط به فکر این بودم که بعداز سه سال چی شده که می خواد بیاد . بعد از سه سال لازم بود سنگها را با خودم و احساسم نسبت به این ادم وا بکنم. ترس نیست. دستپاچگیه . همیشه این "الکترا"ی کوفتی تو زندگیم نقش داشته. تو تمام کارهام. درس خواندنم. شغلم. مردهای زندگیم. حتی لباس پوشیدنم. یا حتی لج کردنم باهاش. طغیان کردنم مقابل این و آن و بعدها هم مقابل خودش.
اولین باربودکه می اومد خانه ام دلشوره داشتم دلم میخواست همه چیز عالی باشه. بی نقص. میخواستم خودم هم عالی باشم. دلم میخواست تحسینم کنه. احتیاج به تحسینش داشتم . سالها میگذره از وقتی که با غرور تحسینم میکرد. میخواستم دوباره تحسینم کنه. به خودم می گفتم اگر بدون تحسین از اینجابره من دیگه چیزی ندارم که بهش ببالم. اگر هم شاکی بشه از دستم که بیچاره شدهام. آنوقت از غصه خواهم مرد.
..... من هم نهایت سعیام رو میکنم که با وجود خودخواهیها و بداخلاقیهام، دختر خوبی باشم این مدت. عصبانی نشم از دستش. باهاش لج نکنم. به یاد عصیانهای گذشته، سر بحث و جدل را باهات باز نکنم. بگذارم که اینجا، حداقل اینجا کمی استراحت کنه و بعد برگرده بره تا دوباره تمام مکافاتهای خانواده را به عنوان فرد بزرگ خانه "کاف" تا آخر عمرت به دوش بکشه .
| Design By : Night Skin |



