ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
همیشه همینطور است. ابرهای سیاه آسمان را می گیرند. روزها بی وقفه باران می بارد. همه بدبختی های ناگزیر در عرض چند هفته به سراغ آدم می آیند. من اینجور وقت ها تبدیل به یک رادیوی پیر می شوم که هیچ برنامه ای پخش نمی کند(گرچه امواج را دریافت می کند). قصه های کوتاهی می نویسم که هیچ چیز شگفت انگیزی ندارند و اغلب عمر کوتاهی دارند( روی دستمال کاغذی های توی جیبم توی لباس شویی آب بندی می شوند). ماه ها می گذرد. در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد و مجبور می شوم نصف شب با صورتی از شرم سرخ، پاورچین به اینجا بیایم ...**** سلام! حالا این وبلاگ و وبلاگ نویسی هم یه جورایی حکایت اون تلویزیونه !نمیدونم کدوم پدر آمرزیده ای این وبلاگ رو ساخت اما مطمئنم اگه می دونست قراره چند سال بعد ۴تا مثل من پیدا بشن که خودشون رو ول بدن رو صندلی و تق تق رو صفحه کلید بکوبند و ادای آدمای روشن فکر رو در بیارند به جای وبلاگ ساختن میرفت دنبال ......... یه زمانی یه روزگاری آدما خر بودن.. الاغ تشریف داشتن ! راست می گن زمان در گذره و دنیا در حال تغییر! شبنمی آهسته از چشمان برگ می چکد بر دامن رنگین خاک گل می افشاند به چشم آفتاب نازخندی خوابناک ناگهان از جای می خیزد نسیم شاد می رقصد میان خاکسار گفتگویی نرم می لغزد به گوش “هان بهار… آری بهار…” سال نو رو به همه دوستان گلم تبریک میگم و انشالله که سال خوبی رو شروع کرده باشید .
دیروز بعد ازماه ها، خانه را مرتب کردم. قاب عکسهایی که دوسالی میشه به درودیوار اتاق گذاشتم همه رو عوض کردم. رفتم حمام. کلی لباس شستم .لیوان و فنجان ها را با وایتکس شستم. یه نهار توپ درست کردم . رفتم خانه کتاب کلی کتاب خریدم همون کتابایی که توی این مدت فرصت خریدشو نداشتم .کتابخونه رو تمیز کردم دیگه ساعت 8بعداظهر شده بودداشتم دورو برم نگاه می کردم دیدم خیلی عوض شده خوشحال بودم از اینکه عوض شده – عوض شدم .تلفن زنگ خورد،خودش بود می خواستم براش زنگ بزنم ولی خودش بعداز ماهها زنگ زد می خواست بیاد خونمون خیلی خوشحال شدم چون دوست داشتم بیاد و ببینه که چقدر عوض شده همه چیز حتی لیلا .....اومد –دید- حرف زدیم – داد زدیم – خندیدیم – گریه کردیم – خوندیم – نوشتیم – گوش کردیم ..... دیگه باید می رفت ولی بهم گفت :باید ادامه بدم جوری که دیگه از این اتفاقات نیفته ....گفت : چرا انقدر اشتباه ولی من باهاش کلی بحث کردم گفتم چرا این حرفا می زنی اینا اشتباه نبوده همش تجربه بوده وحالا هم خوشحالم از اینکه کلی تجربه بدست آوردم ..... رفت نمی دونم تاکی ؟؟؟ولی میاد مطمئنم که برمی گرده .
دیشب بیکار بودم نشستم یه بار پست های قدیمی اینجا رو مرور کردم!دیدم چه چرندیاتی مینوشتم اینجا..چه دغدغه هایی...دلم اینجا رو خواست..با تمام ادا اطفاراش !
یادمه همیشه هروقت مینشستم تلویزیون ببینم مادربزرگم می گفت بچه جون این تلویزیون رو درست نکردن تو بشینی جلوش وقت تلف کنی این رو درست کردن که اگه یکی پاش شکسته..یکی مریضه رو تخت بیمارستان افتاده حوصلش سر نره..تو الان وقتیه که باید بالا پایین بپری...
یادمه همیشه بهم میگفت تو شدی مثل مرغ ماشینی!!
میدونی بعضی وقتا فکر میکنم دنیا مثل یه جعبه یا یه سطله که خدا یه مشت آدمیزاد رو ریخته توش..خودشم اون بالا نشسته داره تخمه میشکنه!!
تو این جعبه اگه زیادی دست و پا بزنی شک نکن که بغل دستیات رو آزار دادی...باید آروم بشینی!!
یه مدتی رو من خیلی آروم ننشستم..فکر کنم بعضیا یخورده اذیت شدن..متاسفم!
ولی حالا خوشحالم که خیلی عوض شده همه چیز......
خرا هم واسه خودشون آدمی بودن...طویله ای و غذایی و قیمتی و صاحب خری !!
.
.
.
حالا آدما.. همین موجودات دوپایی که من و تو خوب میشناسیم سگ شدن...سگ!
سگا هم واسه خودشون آدم شدن...
مواظب باش از قافله جا نمونی..!

| Design By : Night Skin |

