ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
برای من این بیست و سه سال گذشته سالهایی بودپراز حسرت .......... حسرت ازاینکه چرا کم یاد گرفتم ( از همه چیز ) و چرااز اونایی که یادگرفتم نتونستم به نحو احسن استفاده کنم ؟؟؟؟؟؟؟ می خوام خیلی سریع زندگیمو مروری بکنم وبرم بخوابم .. از دوران کودکی چیزایی زیادی یادمه که ازاون وقتایی که حسرت اینکه یک دفعه ابجی فاطمه باهام خاله بازی کنه رو دلم مونده همیشه بهم می گفت بزار تابستون بشه انوقت باهات بازی می کنم ولی وقتی تابستون هم بی شد انقدر کلاس تابستونی مارو می فرستادن که خاله بازی یادمون می رفت.یادش بخیر اون میز آهنیه که پایش دقه به ساعت کج می شد جواد یا فاطمه که می شستن درس می خوندن من جام زیر میز بود برای اینکه توی اوج درس خوندنشون پایشو کج کنم وحالشونوبگیرم . پس از کودکی رفتم مدرسه که شاید تنها کسی باشم که روز اول کلاس اول مدرسه توسط مدیر جلوی سیصد تا بچه کتک خوردم اونم به خاطر اینکه تو صف به حرفاش خندیدم ....اسمش خانم بیگدلی بود وبراحتی می تونست بره و در مسابقات بوکس سنگین وزن مقامهای خوبی برای ایران بیاره که متاسفانه ترجیح داد در مدرسه بمونه وبه هدایت بچه ها مشغول بشه . بااینحال این کتک روی رفتار من هیچ تاثیر سوئی نداشتت و فقط باعث شد گاهی بخوام با چاقوی کالباس بری بوفه مدرسه چشمای بیگدلی رو در بیارم که خوشبختانه یا متاسفانه لامصب همیشه دراین بوفه قفل بود . ولی مدرسه رو خیلی دوست داشتم ازاون بیشتر یادگرفتن رو دوست داشتم ولی چون تنها چیزی که تو مدرسه یاد نمیدن درس بود تعداد فحش و ناسزا رکیک در طی تحصیلم یاد گرفتم که خوشبختانه یا متاسفانه هنوز فرصت پیدانکردم ازاین منبع غنی استفاده مناسبی بکنم . بعدش رفتم راهنمایی تنها چیزی که از دوران راهنمایی یادمه زبانشه که بدترین دوران بود به خاطر اینکه همیشه با ابجی فاطمه باید تا صبح بیدار می موندم تابلکی یه کمی از اون زبانها بره توکلم ولی صبح که موقه مدرسه رفتن می شد هیچی به هیچی .(که الان هم بااین همه کلاس زبان رفتن تازه سلام کردم رو یادگرفتم .) بعدرفتم دبیرستان که بهترین دوران من بود الان هم حاضرم بمیرم ودوباره به دنیا بیام ویک راست برم دبیرستانو باهمون بروبچ باشم .... اونجا خیلی کارها کردم که بدلایل اخلاقی از ذکر آنها معذورم ولی نکته قابل ذکرش اینه که دومین بار اینجا کتک خوردم که خوشبختانه اینبار کتک زن مورد نظر دچار سوء تغذیه مفرط بود ( کلا دو تا استخوون بود که بالایه نازکی از پوست پوشانده شده بود ) ومن که ستونی بودم واسه خودم ..... ولی متاسفانه بی خیال دیگه ....... بعدش بابیست وچندبار کنکور دادن واین درسای کفتی سراز دانشگاه دراوردم اونم تورشته مهندسی که همه شاخ درآوردن ..... خیلی جالب بود که وقی پا تودانشگاه گذاشتم همه دنیا داشت رو سرم خراب می شد فکر می کردم تنها هستم ولی انقدر دعوا و به این و اون وررفتم که ترم بالایی ها چه عرض کنم استادها هم کم کم اومدن طرف من و او کار لعنتی رو شروع کردم ... وحالا هم بایه ترم مشروط شدن و یه ترم نرفتن ویه ترم الافی قید مهندسی رو زدم و رفتم سراغ همون چیزی که خیلی از شماها نمیدونید چیه /// .............. رسم و قانون طبیعته که سالی یه بار به دنیا بیایی وهی هر سال حالت وبگیرن که یه سال دیگه هم سنت اضافه شد وهی این عدد لعنتی که بیانگر تعداد سالهای حیاتته رشد کنه و حالا هم که باید شکرگزاراین باشم نمی دونم شاید یک سال دیگه بمونم وشکرش کنم شاید م که این رشد حیاتم متوقف بشه وبرم واگربودم مثل همیشه می گم هستم ............... باش واگرهم رفتم که رفتم دیگه . واینکه بهترین آرزوها رو براتون دارم همچنین برای پدرومادرم وتنها برادر وخواهرم ودر روز تولدم به این فکر می کنم اگر تا حالا رفته بودم خوابیده بودم شما الکی اینهمه مطلب بیخودی که تراوشات بیخود یه ذهن خواب آلود هست رونمی خوندید ..... لطفا من رواز نظراتتون بی بهره نزارید . تولدم مبارک انشالله که بمونم شما ها از بودن من لذت ببرید . حالا دیگه بیایید کیک بخورید ... (وقت نیست .. سال ۸۶)

| Design By : Night Skin |



