ّچشمک های یواشکی ّ
خاطرات - شعرها و بلند فکردنهای یک دختر معمولی
سه سال پیش وقتی برای ناهار خونشون رفته بودم موقع برگشتن این کتاب رو بهم داد بهم گفت مواظبش باش این یکی از بهترین کتابامه خیلی دوستش داشت بهم گفت بخونش جالب و قشنگه .... اوردمش خونه - خوندمش - رفتم خانه کتاب ویکی واسه خودم خریدم حدود دوماهی ازخوندنش می گذشت دوباره خوندم و امشب هم برای بار سوم خوندمش ..... توی این سه بار این چند خط بدجوری توی دلم نشست و همچنین قسمت اول این نوشته را چند بار خواندم. آقا بودن و خانم بودن. این شاید تمام آن چیزی باشد که به آن احتیاج داریم که آقا باشیم، خانم باشیم. و خوب باشیم. فرق دارن.. بعضيا حرفاي جديدي ميزنن..حرفايي که مامان و بابام دوست نداشتن من بشنوم..حرفايي که... خطرات زیادی که بزرگتر شدم ديدم نميشه..نميتونم.. ديدم اينجا خیلی فرق داره .. ديدم بعضي آدما آدم نيستند.. ديدم که کسي به فکر کسي نيست.. ديدم تو خيابون بيشتر از 10 ثانيه سرمو بالانگه دارم همه جور دیگه ای بهم نگاه می کنن ...دیدم که مجبورم سه متری اقا پسرا قدم بزنم ... از اینکه میگن همیشه باید دوست داشته باشم ... کم کم ترس تمام وجودمو فرا گرفت.. یه زمانی می ترسيدم تنها برم بيرون.. ترسيدم شماره مو به دوستام بدم .. ترسيدم نفس بکشم..ترسيدم زندگي کنم... و سالم موندنم بايد رعايت ميکردم .. تا جاييکه تونستم رعايت کردم.. اما يه عده اي....... متاسفم برای همشون که امروز بدگفتن ... از همه چیز .... پدرومادرم..... خواهر و برادرم ....... دوستام ...... همکارام ..... استادام ......

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


